تبليغاتX
اندیشه پاک







اندیشه پاک

من شاگرد اندیشه های پاکم. به پاس حضور دکتر شریعتی و....

اخرین پست

سلام

سلام به همه دوستاي خوب سالي

دوستايي كه توهمه سرد وگرم وبهاروپاييز وزمستونش باهاش بودين

دوستان اين دفتر پر شده حقيقتش ميخوام ببندمش

اخه حتي پستهاي اولم بالا نمياد

قصد دارم يه وبلاگ ديگه درست كنم وبا طرحي جديد وروحيه اي جديد قدم به دنيايي ديگر بگذارم

خب ما همه روزهاي تلخ وشيريني با هم داشتيم

ميخوام يه دفتر جديد باز كنم با شخصيتي نو بهتر

ميخوام در خودم تغيير ايجاد كنم ...ميخوام نه فقط در حرف وقلم بلكه در عمل هم مرد باشم وپاك

ميخوام اسم سالي را توي همين وبلاگ براي هميشه به يادگار نگه دارم

اره درسته ما همه ...همه ما گمشده اي هستيم كه در عالم گير افتاده ايم

خيليهامون خيلي تنهاييم

اين وبلاگ نويسي مرحميست براي همه تنهاييهامون عشقامون ودردها ورنجها وناكاميهامون

اما يادتون باشه نااميد نباشيم واصلا نااميد نشيم

با تشكر از همه دوستان خوبم :

مخصوصا 1- عارف عزيز2- الهام پاك 3- عليرضاي عاشق4- رضوان باغ بهشت 5- سحر صبح 6- مريم  دل7- نسيم سحر8- محمدرضاي دل نازك 8-  ارام بي ارام 9- وبلاگ وفاداري(سعيد خان) 10- فاطمه ۱۱- شیمای بزرگ وهمه کسانی که الان در حضوزذهنم نیستند اما دوستشان دارم

ممنون

نظراتتونوبگذارید به وبلاگم میام سرمیزنم ماهی دوبار

یا علی

+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط سالی |

دوست جدید

تنها يكي از هزاران نگرش ممكن در رويارويي بازندگيست.نگرش خود را بجوي .

ناتاناييل ارزومكن كه خدا را جز در همه جا در جايي ديگر بيابي.

هرافريده اي نشانه ي خداوند است اما هيچ افريده اي نشاندهنده ي او نيست.

همين كه افريده اي نگاهمان را به خويش معطوف كند ما را از راه افريدگار باز ميگرداند

تو هرگز كوششي را كه به ناچار براي دلبستن به زندگي به كاربرديم در نخواهي يافت

من نفس خود را شادمانه كيفر ميدادم وانديشه اينكه گناهم بي مكافات نميماند چنان مست غرورم ميكرد كه لذت كيفر برايم بيش از لذت خود گناه بود.

بايد پندار شايستگي را از سربه در كرد چرا كه اين سدي است در برابر حيات معنوي ما

ترديد در انتخاب راه در همه عمر رنجمان داد چه ميتوانم به تو بگويم؟؟

چون نيك بينديشي  هرانتخابي هراس اور است/

ازادي اي كه راهنمايش هيچ تكليفي نباشد هراس اور است . اين راهي است كه بايد در سرزميني اختيار شود كه هيچ سوي ان شناخته نيست . در اين سرزمين هركسي به كشف ويژه ي خويش نايل مي ايد.

به اين نكته توجه كن كه اين كشف را تنها براي خويش انجام ميدهد.....

ما همه ميپنداريم كه بايد خدا را پيدا كنيم اما افسوس كه نميدانيم در انتظار يافتن او دعاهايمان را به كدام سو روانه ميكنيم سرانجام به خود ميگوييم كه او در همه جاهست در هرجا كه به تصور درايد ونايافتني  است وبي هدف زانو ميزنيم.

وتو ناتاناييل ؛ مانند كسي خواهي بود كه براي هدايت خويش در پي نوري ميرود كه خود به دست دارد.

ناتاناييل،من خود را با عشق ورزيدن به بسي چيز هاي دل پسند فرسودم. درخشش و شكوهشان از اشتياق سوزان و مداوم من بدان سرچشمه ميگرفت.سيري نا پذير بودم.هر شور وشوقي برايم با فرسايش عشق همراه بود:فرسايشي دل پذير

مرا كه ملحدي در ميان ملحدان بودم ....هيچ سرشتي مرا به خود جلب نميكرد مگر انچه مايه تفاوتش با ديگران بود .

در اين كار تا انجا پيش رفتم كه دلبستگي را از خود راندم چون جز احساسي همگاني ؛ چيزي در ان باز نميشناختم.

افسردگي چيزي نيست جز شوروشوقي فرومرده

....................................................

خيلي دلم ميخواست تا اخرش راتايپ كنم....چقدر لذت بردم از مايده هاي زميني اثر اندره ژيد

اين كتاب چقدر شبيه خود من است

اكنون حس ميكنم دوستي به نام اندره در سرزمينهاي دور دارم

سلام اندره .....

راستی هرکس کتاب اندره را میخواد ایمیلش را برام بگذاره تا براش ایمیل کنم

سالي

يا علي

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 0:20 قبل از ظهر توسط سالی |

جام زهر....زندگی

ذره ذره كم ميشويم

پير ميشوم

خسته ميشوم

گاهي وقتها حس ميكنم چقدرخوب ميشد اگر....

اما وقت رفتن را من نميدانم

اين من نيستم كه تعيين ميكنم

زنده در سرزمين خدايم

بايد نوشيد

هنوز جرات نوشيدن را نيافته ام

بايد تلخي اين جام را بنوشم

سخت است سالهاست كه تلاش ميكنم زهر جام زندگي را بنوشم اما نميتوانم

نميدانم چرا نميتوانم

نه ميتوانم بنده ي زندگي گردم ونه ميتوانم بنده ي خدا

بنده ي هيچي نيستم

اخر نه اين خدا را ميپرستم ونه ان حرص وشهوت را

خداي من شايد خداي سهراب يا خداي ديگري باشد

بي هيچ كه نه اما به خدا زنده ام

نه به ان خدا

به اين خدا

خدايي كه خود تا كنون شناخته ام

دشمنم ميدارند

دشمنت ميدارند

رنجت ميدهد ازارت ميدهند اسيرت ميكنند زندانيت ميكننداگر

اگر كه ادم وباشي وسرفراز

ميخواهند سرت را به زير اورند

گفتي چه كسي؟؟

خب از خودت بپرس چه كسي؟؟

دركجايم كجا گير افتاده ام

خوب است خوب است دانستن

ولي گاهي هم ندانستن ارامشت ميبخشد

خب توچي ؟؟؟

ايا تو نوشيده اي؟؟؟

به نظرم هركس كه ميخواهد محتاطانه ومحافظه كار زندگي كند بايد بنوشد

اخر براي ارامش بايد تن به كوري داد

اين ارامش وحقوق ماهيانه تنها با قبول قوانين كثيفشان بدست مي ايد!!!

من كه هنوز چاره ي ديگري نيافته ام!!!

كورباش وعمري ماهانه حقوق  بگير وسرت را پايين بينداز وخوش باش كه انساني

انسان هستي وازاد وصاحب

ولي من هنوز نتوانسته ام

نميدانم اما شايد درد ورنج بر من فائق ايند ومرا چون ماهيان اين دريا به خيل كورها وكرها پيوند دهد

اما ما پيوندي نانوشته داشتيم

ما قسمي ناخوانده داريم

وليكن او و ان عهد ها را شكستند وما را تنها گذاشتند

وما مانديم وما

وليكن پينه ي فقر وبيسوادي وبي فرهنگي وخيانت وبي ديني بر پيشاني مانگاشته شد؟؟؟!!!!

نميدانم ايا خداي من قويتر است يا خدايي كه انها ميشاسند؟؟؟

چقدر زيادند خدايان

از خدايان يونان هم بيشمارتر كر وكور ولال....

حال ميبيني ميخواهي ذره ذره كم نشوم

كم شدن كه چيزي از من كم نكرد

هرچند چون او گريه كردم معصوميت از دست رفته بشر را

هر چند چون او ديوانه شدم ديوانگيهاي بشر را

اين سرگذشت است اگر راست ميگويي ان را عوض كن

ما و من خود اين مسير را انتخاب كرده ايم

حس ميكنم اهل هيچ رنگي نيستم

حس ميكنم اهل هيچ سرزميني نيستم

اي سرزمين ازادي

اي خداي بزرگ

من اهل توا م

من اهل شرافت وانسانيت وازادي ام

كم نيست بيشمارند

بيشمار وبيشمار

اي تلخي سرنوشت

اي جام زهر تو را مينوشم

تو را مينوشم

تو را مينوشم اما به تلخي

گفتم كه به تلخي تو را خواهم نوشيد

پس دل خوش مدار كه تو را مينوشم تاكه مست شوم

بلكه بلعكس مست ميشوم  تا كه تو را بنوشم

تا ندانم كه چه را نوشيده ام

تو را مينوشم به خاطر همه انهايي كه با من زنده اند وزيستند

.........
+ نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط سالی |

ما چرا؟؟؟

ما چرا زیبایی وزیبا بودن را از یاد بردیم؟؟؟؟

ما چرا زیباییهای زندگی را فراموش میکنیم؟؟؟

ما چرا غرق سیاهی تفکر درونمان میشویم واز زیبایی گلها وباران و.....لذت نمیبریم؟؟؟

ما چرا زیبایی را از یاد بردیم؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 1:56 قبل از ظهر توسط سالی |

بخوان .بخوان تك تك جملاتم را....ازگذشته چيزي مپرس...بخوان خواهش ميكنم بخون

دختري با موهاي سياه وچشماني سياه وبادامي وصورتي گرد ونگاهي كشنده

 

نه

دختري بالبان نازك وچشماني قرمزوموهاي طلايي و......

 

نه نه

دختري  با قدي متوسط وهيكلي لاغروچشماني نافذ ونگاهي زيبا

 

نه نه نه

دختري با چشماني درشت وصورتي سرخ واندامي زيبا

 

نه نه نه نه

دختري با چشماني عسلي واندامي درشت ونگاهي رعنا

 

نه نه نه نه نه

 

دختري با موهاي قرمز....طلايي....سياه ........

 

نه نه نه نه نه نه

 

نامشان چه بودند؟؟؟

نميدانم؟؟؟ انگار ازيادم رفته اند

يا شايد هم خود نميخواهم نامشان رابياورم وبه يادشان بياورم

امروز داشتم از كوچه ي گناه ميگذشتم اتفاقا گناه كردم گناهي كبيره

اما خوب كه بر خود وديگران دقت كردم ........

انگارلذت گناه ديگران برايم معناي خاصي داشت

اخر به چه نتيجه اي درحين ان گناه وگناهان ديگران رسيدم

خوب كه به صورت ادمهاي گناهكار درحين گناه دقت كردم ...ديدم

ديدم همه انهايي را كه شايد روزي پسركي ساده به انها عاشق بوده اند

اما انها حالا درزير دست وپاي شياطيني سياه يا سپيد ........

ومن دلم به حال پسرك سوخت

پسرك قصه را ميگويم

پسركي را كه خود حالا دارد قصه مي نويسد

قصه زندگي خويش را؟؟؟

نميدانم

قصه زندگي تو را؟؟؟

نميدانم

به هرحال پسرك هست ودخترك رفت

پسرك ماند

دخترك رفت

پسرك در حسرت كوچه هاماند

دختر درقصربلورزمان

پسرك تنها ماند

ودخترك با يار

پسرك عاشق ماند

ودخترك بچه دار

پسرك لاغرماند وضعيف

دخترك شوهردار

پسرك فقيرماند وبي چيز

ودخترك اسيرروزگار

............................

دخترك

به گمانم بعضي از دختركان اين زمين از حرفهاي من گله دارند

ناراحتند از اينكه دردادگاه دل در كره زمين دخترك را محكوم كردم

نه نه من محكوم نكردم

من خود محكومم

وهمين حالا هم دارم دوران اسارتم ومحكوميتم را ميگذرانم

مرا تواني نيست

مرا دلي نيست

چه خوش بود لحظه ي اول اشنايي ونگاه عاشق وخيس رفتن وماندن زير باران

چه زيبا بود چشمان دخترك

چه دلربا وغريب وشيرين نگاه دخترك

نگاهش مرا كشت

من مردم

من از ان زمان مرده ام

سالهاست كه مرده ام حرف تكراريست

من لحظه هاست كه مرده ام

درست مثل امشب كه ساعت حدود4نيمه شب است ومن هنوز نخوابيده ام وبا صداي اهنگهاي مريم حيدرزاده دارم پشت اين صفحه شيشه اي مجازي مينويسم

راستي پسرك كه بود؟؟؟

دخترك كه بود؟؟؟

كدام يك هنوز

كدام يك هنوز زنده اند

ايا انها از زندگيشان از زنده بودنشان خوشبختند راضيند؟؟؟

تو بگو تو كه ميداني

تو كه ميخواهي جوابم را بدهي

تو كه قصد داري حرفي بزني

يا نكند به خاطر اين حرفم ميخواهي از سر خودخواهي سكوت كني

نه مغرور مباش

مغرور از من هم چيزي بيشتر نيستي

هرچند من خود اعتراف ميكنم غرق غرورم مغرورم

مرا ببخش

مرا ببخش به جرم همه گناهاني كه نكرده ام اما روزي خواهم كرد

ميگويم خدايا مراببخش به جرم همه گناهاني كه در اينده مرتكب ميشو

اخه اينطوري از قبل تقاضاي بخشش ميكنم تا اگه يه وقت اجل مهلت نداد ويا يادم رفت كه طلب بخشش كنم اينطوري بخشيده بشم وبرم بهشت

اخه از جهنم ميترسم

تو چي؟؟؟ نميترسي

ميخواي بگي تو از اتش نميترسي

تو از اتش وهيزم وذغال نميترسي

نه دروغ ميگويي

ميترسي

همه از سوختن ميترسند

حال چه سوختن با هيزم باشد وچه بخاراب

همه ميترسند

همه ميترسند پس همه زنده اند

پس همه نفس ميكشند

چه حرف جالبي چه فلسفه زيركانه اما دردناكي

زيركانه وجالب به خاطر اينكه فهميديم همه انهايي كه دوروبرمانند زنده اند و

ودردناك به اين خاطر كه همه با هم زنده ايم در اين دنيااسير

زنده بودن درد است

زنده بودن خود درد است

زندان درد است

ما راتاب زندان وقفس واسارت وظلم نيست

مرا تاب تنهايي وبي عشقي نبود اما حالا انگارنميدونم چي شده حس ميكنم از اين لحظه به بعد هست

اري مرا تاب زندگاني نيست

مرا تاب ظلم وبيكاري نيست

مرا تاب رنج رفيق نيست

مرا تاب ظلم وبي عدالتي وفساد وفحشا نيست

مرا تاب هيچ كدام از گناهان بشر نيست

مرا تاب گناه نيست

مرا تاب زندگي نيست

برادر خواهرم

مهربانم

اي كسيكه همواره با من بوده اي وبا من زيسته اي

امشب نه دكتر شريعتي هستم ونه نويسنده وفيلسوف

بلكه امشب خودم هستم

خودم

يعني كمي خودم

امشب كمي خود هستم

نميگويم قصد نصيحتت را ندارم وقصد ندارم كه بگويم خودت باش

اما من واقعا الان كمي به خودم نزديكم از من حسين پناهي ومعلمي شهيد شريعتي وشاعري قيصر وحافظ وشهريار وسهراب راحتم

من از من هايم راحتم

من امشب ان من نيستم

من منم

من مني ديگرم

كمي متفاوت

اما زشت يا زيبايش مهم نيست

مهم خود بودن است

مهم نيست چهرهاي زيباداري يا زشت

مهم نيست قدي كوتاه داري يا بلند

مهم نيست كه چشمي زيبا داري يا نه

مهم نيست كه ديگران در موردت چه فكري ميكنند

مهم اينست كه تو خود چگونه خويش را باور كرده اي

مهمتر اينست كه تو خود چگونه خويش را باور داري

وباور خواهي كرد

لحظات لحظات زيبايي هستند

حس ارامش ميكنم

حسم ميكنم كه باران زده است با اينكه بيرون هوا سردوخشك است

درست است باراني نيامده است

اما دل من بارانيست

حقي كه تو شكوفه ان باراني

تو خود خود را باور نداري

 

افكاروذات صادق هدايت وحسين پناهي را كمي بيخيال

انديشه شريعتي ورقص تانگوي اروپايي وشوهاي تلويزيوني ماهواراه وسفري ديگر را بيخيال

نه من ماهواره ندارم پولم كجا بود شايد اگر پول داشتم ميخريدم

اما يكي براي يك ماه داشتم وان يكماه خوب نگاش كردم اخه فارسي وان هم توي نوع خودش خوب فرهنگ سازي ميكرد

فارسي وان كار يك ادم معمولي نيست ونبود

مشخص است يك ادم هوشمنددرپشت ان طراح نابودي ارزشهاي ايراني پارسي است

فارسي وان اسلحه نابودي فرهنگ كوروش كبير است

حقا ما به كوروش هم ظلم كرديم

من نميدانم تو به چه ديني هستي وبه چه كيشي اما

اما مسلمان باشي يا يهود

شيعه باشي يا سني

كافر باشي يا ادم

هرچه باش خود ميداني كه خيانت بد است ظلم است ننگ است

مرا بيش از اين تاب توضيح نيست

خب ديگر چه بگويم چه بنويسم

با توكه حرف زدم

نميدانم حرفهايم را خواندي يا نه

نميدانم به حرفهايم خوب گوش كردي يا نه

اما بيا ادم باشم وادم بمانيم وادم بميريم

بيا به همه كه نه

به خودمان حداقل به خودم وخودتان نشان دهيم كه ادميم وفقط حرف نميزنيم

راستي سادگس وصداقتم هنوز در چشمانم وصورتم موج ميزند اگر چه........

اما من همانم

من همانم

يا علي

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 4:31 قبل از ظهر توسط سالی |

کمی از کمی ....دوستان ببخشید که طولانی نوشتم اما دوست دارم تا اخرش را بخونید

خداوند به اندازه نیاز هرکس است

بزرگی خدای هرکسی به اندازه بزرگی حس نیازیست که ان فرد به خدایش احساس میکند

پس هرکس به خداوند احساس نیاز بیشتری میکند نمود خداوند در دنیای او بیشتر است

البته این هم مراتب دارد

واین مراتب به مقدار فهم واندیشه وادراک ادمها هم بستگی دارد

من خود کسانی را میشناسم که خدایشان با انها سر سفره مینشیندودرخانه ی انها زندگی میکند

من خود خدایی را میشناسم که همواره مرا دوست میدارد ومرا بیش از انچه که خود می اندیشم دوست میدارد

حس تمنا ونیاز به خداوند راز شروع شناخت است

واین راهیست که ما را به خدا نزدیکتر ونزدیکتر میسازد

شاید بعضیها از من میپرسند که تو  حالا چه اصراری به تاکید بر نمود و وجود خدا داری؟؟

اصلا تو را به خدا چه نیازی هست؟؟

مگر نمیبینی تمام غرب وشرق ویهودی ومسیحی وقدرتها.... چگونه خدا را بازیچه ی امیال و رویاهای  خویش قرار داده اند؟؟؟

ایا ان مردم که در اروپا وزندگی میکنند با ان فهمشان از زندگی ودنیا وخدا وکلمات مقدس وامانده اند ویا احساس کمبود میکنند؟؟؟

خب من فقط یک جمله میگویم:

خداوند من از ان روزی در من هویدا گشت که با رازی به نام عشق اشنا شدم

من چو عاشق گشتم زندگی را دیدم وچون زندگی را دیدم سختیها را دیدم وچو سختی را دیدم ناتوانی وادم بودن خویش را دیدم

وچو خویش را ادم دیدم مسله را دیدم سوال را دیدم سرگشتگی وحس گمگشتگی ورازهای ناشناخته را دیدم

من نمیدانم را دیدم

من اضطراب ویاس وامید را دیدم

بهار وپاییزو گناه را دیدم

سرکشی ادم را دیدم

من فقر رادیدم

من غم را دیدم

من عشق را دیدم

دوست داشتن را پرستیدم

من من را دیدم

ومن خدا را دید

کلمه را دید

.....را دید

اری

اری همزاد من

توای همزاد وهم سرنوشت من

تو ای کسیکه مرا دوست میداری

تو ای کسیکه چون من ادمی ونیازمند به اب ونان وغذا ودوست داشتن وعشق هستی

تو ای کسیکه همواره چون من ادمی وبر روی کره ی خاکی دنیا زندگی میکنی

مرا ببین

خدا را ببین

زندگی را ببین

هستی راببین

فقر وتلاش واندیشه ها را ببین

ببین که چگونه اندیشه هر ادمی ادمی را در همین دنیا بالا میبرد

ایا این اندیشه ادمها نیستند که بین ادمها تفاوت قائل شده است

ایا این اندیشه ماها نیست که بین ماها تفاوت را مشخص کرده است

ایا این سطح فکر ماها نیست که ما را از هم جدا میکند ویا به هم نزدیک

ای همزاد من هم سرنوشت من هم قبیله من هموطن من

ما خوب میدانیم که راز بزرگی داریم که نمیدانیم چیست ؟کجاست؟چگونه است؟؟؟

ما درچگونگی ها مانده ایم

ما در خویش ومشکلات خویش افسرده ایم

من خودم اعتراف میکنم که غرق درس ومدرک وتحصیل وشغل وسطح زندگی وابرو ودغدغه های درس ودانشگاه شده ام

من خود اعتراف میکنم که اسیر نگاهها ونازها ورویاها وارزوهای خویش گشته ام

البته نه که رویا بد است نه ...نه

اما رویاهایی که مرا به خویش نزدیکتر کنند ونه از خویشتن دورتر

انسان نه  تنها خدا بلکه به هر انچه که فکر میکند خواهد رسید

وبه هر انچه که فکر کندخواهد شد

واگر هم کامل به ان نرسد حداقل به بخشی از ان خواهد رسید

وادم حس خواهد کرد هر انچه را که رویایش را در سر می پرورانیده است

ومن زندگی را حس کردم

عشق را حس کردم

خدا را حس کردم

من در دنیاییکه همه خود را بینا میبینندخود را کور یافتم

خود را سرگشته وبیتاب یافتم

من در این پنجره دیوانه شدم دیوانگیهای خودرا

من در این پنجره بیتاب شدم ارزوهای خود را

من در رویا بیمار شدم سرنوشت خود را

اری

اری اری همزاد من ،من هم تو وهم خویش را گریستم

من در این پنجره گریه کردم عشق را خویش را ناکامی خویش را ...

والبته بیدار شدم وخندیدم بر گریه ها وامال خویش و.....

اری من وتو پیوسته در حال خویشیم

مدام درغرق در مشکلات ونمیدانمهاواشتباهات خویشیم

ما در این پنجره بر مسلخ عشق به دار اویخته شدیم

ما در این پنجره شکست خوردیم وبلند شدیم

ما در این پنجره چیزهای زیادی را با چشم خویش دیدیم ودر قلب خویش احساس کردیم

اری

اری همزاد من

اری

من دیگر ان کودک سالهای دور نیستم

من دیگر ان بچه روستایی ساده نیستم

الان من دیگر کسی هستم که غرق در ابهامات ودرس دانشگاه وزندگی و.................هستم

من دیگر توقع ندارم که تو مرا دوست بداری

بلکه بیشتر میخواهم ........

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط سالی |

تنهایی ازلی.....به یاد همه تنهاییهامون

من یک تنهایی می شناسم که تا قیام قیامت منو رها نمیکنه

من هرجا باشم با هرکه باشم  باز تنهایم

من در این دنیا  حتی اگر با تمام دوست داشتنیهایش باشم ُ   باز تنهایم

واین تنهایی چیست؟؟؟

تنهایی ازلی

اری من کاشف  تنهایی ازلی هستم

تنهایی ازلی  از روز ازل تا به ابد دامنه دارد

این تنهایی را نمیشود پرکرد

این تنهایی را نمیشودفراموش کرد

شاید مجنون به خاطر لیلی بتواند سر به صحرا بنهد تا از غم لیلی اش بکاهد

شاید فرهاد بتواندبرای رهایی از غم فراق شیرین بتواند با تیشه در دل کوه به عمر خویش پایان دهد

اما تنهایی ازلی را  نه    نمیشود

هیچ چیزی هرگز جز ان چه که میباید جایش را پر نخواهد کرد

من چه گاه که میخواستم بانقش رخی زیبا جایش را پر کنم

من چه گاه که میخواستم با جادوی چشمی زیبااین خلاءرا پرکنم

اما زهی خیال باطل؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هیچ وقت وهیچ چیز هرگز....هرگز...جزانچه که الان نمیدانیمش

ما در زندگی سرگشته وپریشان به دنبال چیزهای زیادی میگردیم تا بلکه این خلا ذات را پر کنیم

اما من که خوب میدانم رایت مقصود چیز دیگریست

ما بیهوده در هراس  بودیم

ما بیهوده رفتیم

البته نه که عمر بیهوده داشتیم نه

نه ما برای فهمیدن ودانستن همین می بایست موها را سپیدمیکردیم

ما برای دانستن همین شهودها ونمیدانمها به دنیا امده ایم

ما برای رسیدن باید از مرز فهمیدن ونفهمیدن

باید ازمرز بودن ونبودن بگذریم

ما باید از مرزهای هستی عبور کنیم تا او را بشناسیم

ما بهایش را داده ایم

عمرمان را

زندگیمان را

ارزوهایمان

رویاهایمان

دوست داشتنیهایمان را

.........

این تنهایی :نیاز است

این تنهایی محرک است ودنبال پاسخ میگردد

این تنهایی علت است ودنبال معلولش میگردد

همه ادمها غرق این تنهایی اند وخود نمیدانند

به خاطر همین است که همیشه سراسیمه به دنبال چیزی میگردیم که نمیدانیم چیست

ویا با چیزهای دیگری اشتباهش میگیریم

واین به من شوق میدهد

تنهایی ازلی

از وقتی که در کودکیم این سوال به ذهنم خطور  کرد که چطور ادمها شبها راحت خوابشان میبرد دیگر هیچ گاه خواب راحت به چشمانم نرفت

چرا که همیشه موقع خواب به دنبال کشف این بودم

که چطور به خواب میرویم؟؟؟

ولی اما به جایش روزها چشمها ونگاهها مرا خواب کردند

من خواب چشمان کسانی ..........م

------------------------------------------

ما همه ذره هایی جدا از ذات خداییم

پیوسته دراین فکر که چراخواروجداییم

-----------------------------------------

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط سالی |

منبع :پزوهشنامه ایل قشقایی:http://www.ghashghayi.mihanblog.coمحمد بهمن بیگی

استاد محمد یهمن بیگی در گذشت
در گذشت این خادم عشایر ایران به ملت شریف ایران بویژه ایل بزرگ وسرفراز قشقایی تسلیت باد .
محمد بهمن‌بیگی، بنیانگذار آموزش عشایر در ایران، در سال 1299 در ایل قشقایی در شهرستان لارستان به دنیا آمد. پس از پایان دوره‌ی كارشناسی حقوق در دانشگاه تهران، كوشش خود را برای بر پایی مدرسه‌های سیار برای بچه‌های ایل آغاز كرد و با پی‌گیری‌ها و فداكاری‌ها خود توانست برنامه‌ی سوادآموزی عشایر را به تصویب برساند. او توانست دختران عشایری را نیز به مدرسه‌های سیار جلب كند و نخستین مركز تربیت معلم عشایری را بنیان نهاد. بهمن‌بیگی برای كوشش پی‌گیر خود در راه سوادآموزی به هزاران نفر كودك ترك، لر، كرد، بلوچ، عرب و تركمن، برنده‌ی جایزه‌ی سوادآموزی سازمان یونسكو شد. او تجربه‌های آموزشی خود را در چند كتاب در قالب داستان نوشته است.
گروه : علوم انسانی
رشته : حقوق
والدین و انساب : پدر محمد بهمن‌بیگی كه یكی از بزرگان تیره بهمن بیگی از ایل قشقایی بود در زمان حكومت رضاخان، وارد فعالیت های سیاسی شده و در منازعات ایلی با دولت اختلاف پیدا كرد كه دولت وقت وی را مقصر شناخته و به تبعید محكوم كرد.
خاطرات کودکی : "من در یك چادر سیاه به دنیا آمدم. زندگانی را در چادر با تیر، تفنگ و شیهه اسب آغاز كردم... تا ده سالگی حتی یك شب هم در شهر و خانه شهری به سر نبردم... زمانی كه پدر و مادرم را به تهران تبعید كردند تنها فرد خانواده كه خوشحال و شادمان بود، من بودم... نمی‏دانستم فشنگ مشقی و تفنگم را می‏گیرند و قلم به دستم می‏دهند... پدرم مرد مهمی نبود. اشتباهاً تبعید شد و دوران تبعیدمان بسیار سخت گذشت. چیزی نمانده بود كه در كوچه‏ ها راه بیفتیم و گدایی كنیم. مأموران شهربانی - رضاخان - مراقب بودند كه گدایی هم نكنیم. از مال و منال خبری نمی رسید. خرج بیخ گلوی مان را گرفته بود. در آغاز كار كلفت و نوكر داشتیم ولی هر دوی آنان همین كه هوا را پس دیدند گریختند و ما را به خدا سپردند.. به كتاب و مدرسه دلبستگی داشتم. دو كلاس یكی می‏كردم شاگرد اول می‏شدم. تبعیدی‏ها، مأموران شهربانی و آشنایان كوچه و خیابان به پدرم تبریك می‏گفتند و از آینده درخشانم برایش خیال‏ها می‏بافتند."
اوضاع اجتماعی و شرایط زندگی : محمد بهمن بیگی فرزند ایل، در سال ???? هجری شمسی در منطقه چاه كاظم در نزدیكی شهرستان لارستان در چادر عشایری به هنگام كوچ زاده شد.در زمان استبداد رضاخانی سركوبی ایلات عشایر جنوب از مهمترین سیاستهای حكومت بود، چون روح جامعه عشایری آزاده تر ازآن بود كه دربند آن همه بی عدالتی ونابرابری گرفتار آید. حكومت وقت در راستای سركوبی ایلات، تبعید سران عشایر به تهران را بهترین راه می دانست. ایل قشقایی به عنوان یكی از بزرگترین ایلات جنوب از این قضیه مستثنی نبود. این ایل در آن زمان ایلخانی مقتدری به نام صولت الدوله قشقایی داشت. ترس حكومت مركزی از ایشان به حدی بود كه نه تنها خود او بلكه همسر و فرزندان وچند خانواده ایلی را نیزبه تهران تبعید كردند. استاد بهمن بیگی درآن روزها كودكی حدودا ?? ساله بود كه به همراه مادرش ، یكی از خانواده های تبعید شده به تهران بودند.
تحصیلات رسمی و حرفه ای : اگرچه تبعید ازایل به تهران برای استاد كه آن ایام كودك ناتوانی بیش نبود، بسیار سخت و دردآور بود ولی همینكه سبب شد تا مدرسه برود و با جدیت درس بخواند، ازدرد و رنجها می كاست. پیشرفت او با وجود تمام كمبودها چشمگیر بود.اولین كودك قشقایی بود كه در كلاسهای ابتدایی شاگرد اول می شد. هوش و نبوغ او آنقدر بود كه از كمند همه كمی ها و كاستی ها بگریزد و با اخذ دانشنامه ای رنگین،به رسم آن روزها، به جهت پیشرفت عازم آنسوی دنیا شود. جذبه های زندگی درآنسوی آبها نتوانست كه مانع از برگشت او به ایل شود و با اولین درخواست كسان و آشنایان با اشتیاق تمام به دامن پر مهر مهر و صفای ایل برگشت. وی از آن دوران چنین بیاد دارد:"دو كلاس یكی می‏كردم شاگرد اول می‏شدم. تبعیدی‏ها، مأموران شهربانی و آشنایان كوچه و خیابان به پدرم تبریك می‏گفتند و از آینده درخشانم برایش خیال‏ها می‏بافتند. سرانجام تصدیق گرفتم. تصدیق لیسانس گرفتم .یكی از آن تصدیق‏های پررنگ و رونق روز." محمد قبل از تبعید پدر، در سن ?? سالگی توسط معلمی كه پدرش برای آموزش وی در زمان كوچ و ییلاق و قشلاق استخدام كرده بود به مدت دو سال، خواندن و نوشتن اولیه را فراگرفت و مادر وی شش روز پس از تبعید همسرش به جرم تهیه آذوقه برای عشایر مخالف دولت، مقصر شناخته شده و به تبعیدگاه همسرش (تهران) فرستاده شد و محمد نیز با مادر رهسپار تبعیدگاه شد و در همان جا به تحصیل ادامه داد و در سال ???? مقطع كارشناسی رشته حقوق قضایی را در دانشگاه تهران به پایان رساند. استاد بهمن بیگی از نحوه یادگیری زبان فرانسه چنین می گوید: " زبان فرانسه را در مدارس متوسطه و دانشكده حقوق تهران و بعد به علت سیر و سیاحت دو- سه ساله با چند فرانسه دان اروپایی آن را بهبود بخشیدم.قشقایی بودم و در جنگ بین المللی دون با آلمان ها همكاری داشتم. از جمله چند چتر باز به ایل ما آمده بودند و من تنها مترجم آنها بودم. به بعضی از آنها فارسی یاد دادم و از آنها آلمانی یادگرفتم. پس از یادگیری این دو زبان آموزش انگلیسی آسان بود. هم به صورت خصوصی و هم به صورت سفرهایی به خارج ،انگلیسی را هم آموختم"
خاطرات و وقایع تحصیل : محمد بهمن بیگی از اخذ مدرك كارشناسی خود و نحوه عكس العمل خانواده چنین اذعان می كند: "تصدیق لیسانس گرفتم. پدرم لیسانسم را قاب گرفت و بر دیوار گچ فرو ریخته اتاق مان آویخت و همه را به تماشا آورد. تصدیق قشنگی به شكل مربع مستطیل بود.مزایای قانونی تصدیق و نام و نشان مرا به خطی زیبا بر آن نگاشته بودند.تصویر رتوش شده ام با چشم های خندان ،كراوات عاریتی ،موهای سیاه،در گوشه تصدیق می درخشید و قلب پدرم را از شادی و شعف لبریز می كرد.آشنایی در كوچه و محله نماند كه تصدیق مرا نبیند و آفرین نگوید.تبعیدی‏ها، مأموران شهربانی، كاسب‏های كوچه، دوره‏گردها، پیازفروش‏ها، ذرت بلالی‏ها و كهنه‏خرها همه به دیدار تصدیقم آمدند. من شرم می‏كردم و خجالت می‏كشیدم... من پس از خواندن نسخه فرانسوی یكی از تبعیدی ها و در مراجعت به خانه دیگر راه نمی‌رفت، پرواز می‌كرد... ملامتم می‌كردند كه با این تصدیق گرانقدر، چرا در ایل مانده‌ای و چرا عمر را به بطالت می‌گذرانی؟ تو تصدیق داری و باید مانند مرغكی در قفس در زوایای تاریك یكی از ادارات بمانی و بپوسی و به مقامات عالیه برسی"
همسر و فرزندان : استاد محمد بهمن بیگی متاهل است و نام همسر ایشان سركار خانم سكینه كیانی می باشد.
وقایع میانسالی : محمد بهمن بیگی از خاطرات پس از اخذ مدرك لیسانس حقوق اش چنین بازگو می كند:

"در پایتخت به تكاپو افتادم و با دانشنامه حقوق قضایی به سراغ دادگستری رفتم تا قاضی شوم و درخت بیدا

د را از بیخ و بن براندازم. دلم گرفت و از ترقّی عدلیّه چشم پوشیدم. در ایل چادر داشتم، در شهر خانه

نداشتم. در ایل اسب سواری داشتم، در شهر ماشین نداشتم. در ایل حرمت و آسایش و كس و كار داشتم، در

شهر آرام و قرار و غمخوار و اندوه‌گسار نداشتم. نامه‌ای از برادرم رسید. بوی جوی مولیان مدهوشم كرد.

 ترقّی را رها كردم. تهران را پشت سر گذاشتم و به سوی بخارا بال و پر گشودم. بخارای من ایل من

بود ....به ایل رسیدم. ایل همانی بود كه می خواستم و می پنداشتم .چادر پدرم ،بالای همان چشمه زلال و در

میان همان دو كوه سبز و سفید افراشته بود و ..."
مشاغل و سمتهای مورد تصدی :
محمد بهمن بیگی در سال ???? مقطع كارشناسی رشته حقوق قضایی را در دانشگاه تهران به پایان رساند. محمد حدود دو سال به عنوان كارشناس واحد حقوقی بانك ملی در تهران مشغول به كار شد تا اینكه با اتمام دوران یازده ساله حبس و تبعید پدر همراه با خانواده به استان فارس و دامان ایل بازگشت و به زراعت و چوپانی مشغول شد. او با مشاهده بیسوادی و مشكلات ناشی از آن در اطراف خود به فكر آموزش دختران و پسران عشایر با همكاری افرادی از عشایر كه تا حدودی از مهارت سواد برخوردار بودند افتاد و در سال ???? اولین مدرسه سیار عشایری را در محل زندگی خود راه اندازی كرد. با مشاهده اشتیاق پسران، دختران، زنان و مردان عشایر به سوادآموزی، بهمن بیگی با هدف گسترش فعالیت های آموزشی به وزارت آموزش و پرورش مراجعه كرده و خواستار حمایت دولت از این طرح شد. بابت حمایت های مردمی و همچنین كمكهای دولتی، مؤسسه دانشسرای عشایری در شیراز به عنوان مدرسه مركزی آموزش عشایر تشكیل و آغاز به كار كرد. تاكنون هزاران نفر از افراد جامعه عشایری از این مؤسسه آموزشی فارغ التحصیل شده و مهارتهای آموزشی را فراگرفته اند.
مراکزی که فرد از بانیان آن به شمار می آید : استاد محمد بهمن‌بیگی خوب می دانست فایده ای ندارد
كه به تاریكی لعنت بفرستد بلكه باید شمعی روشن كرد.اینگونه بود كه با تاسیس نخستین دبستان سیار ایلی در سال ???? شمع كوچكی در دنیای تاریك آن روزهای جامعه عشایر روشن كرد. دبستانهایی كه نه به كمك دستگاه آموزش وپرورش وقت بلكه فقط به همت استاد و مساعدت مردم شریف عشایر در چادرهای سفید دایر می گشتنند. چادران سفید درمیان سیه چادران ایلی چون نگین می درخشیدنند تا نویدی بر پایان روزهای تیره و تار چادرنشینی باشد. دیری نپایید كه سیلی از مشكلات گریبانگیر این چادر های دبستان شد. اكثر طوایف عشایر از پرداخت هزینه های ناچیز دبستان سیار ایلی عاجز بودند. آموزگاران ایلی تصدیق مورد نیاز برای تدریس را نداشتند وبه تبع آن نمی توانستنند كارنامه معتبر برای دانش آموزان صادر كنند. تحرك دائمی ایل برای بقا وبعد مسافت بین قشلاق و ییلاق ومشكلاتی از این قبیل، مزید بر علت شده بودند تا پیمودن این مسیر پردردسر، سخت تر و پرماجراتر گردد. استاد كه نمی خواست نهال نوپای آمورش كودكان ایل به این زودی پژمرده گردد، به هر دری می زد تا شاید چاره ای یابد. به زحمت مقامات وقت آموزش و پرورش را مجاب كرد تا تعدادی دانش آموخته های دیپلمه دانشسرای شیراز را در اختیار دستگاه آموزشی اش بگذارند. این حربه نیز نیز كارساز نشد چون این آموزگاران از بطن ایل برنخواسته بودند كه بتوانند با مشكلات آموزشی فرزندان ایل و زندگی ایلی كنار بیایند. دیگر بار این اسطوره خستگی ناپذیر عشایر دست به كار شد و چاره در پرورش آموزگارانی دید كه از درون ایل برخواسته باشند تا با آشنایی كامل ازمصائب و مشكلات نوباوه گان عشایر، به آموزش آنها اهتمام ورزند.تاسیس دانشسرای عشایری برای تربیت آموزگاران ایلی وبه تبع آن راه اندازی اداره كل آموزش عشایر كشور كار آسانی نبود ولی به همت والای این مرد سختكوش ممكن شد. اینگونه بود كه با تربیت عده كثیری از فرهیختگان عشایر چهره ایلات دگرگون شد.


سایر فعالیتها و برنامه های روزمره : تسلّط استاد محمد بهمن بیگی به سه زبان انگلیسی، فرانسه و آلمانی كه اغلب آثار نویسندگان خارجی را به زبان اصلی مطالعه می‌كرد و غور و تفحّص در متون ادبی، این اجازه را به وی می‌داد كه با نثر دلنشین و جذّاب دست به تألیف زند. از آثار استاد بهمن‌بیگی بوی طبیعت و انسانیّت به مشام جان خواننده می‌رسد و نغمه دوستی و از خودگذشتگی می‌تراود. بخارای من ایل من؛ به اجاقت قسم؛ عرف و عادات در عشایر فارس؛ اگر قره‌قاج نبود... استاد با آثارِ خود انسان را آرام آرام با زیبایی‌ها، انسان‌دوستی‌ها و فداكاری‌های ایلیاتی آشنا می‌سازد و در زیر روشنایی ستارگان و در دامان زیبای طبیعت، از خودگذشتگی‌های مردانی كه عمر خود را برای آموزش كودكان معصوم عشایری سپری ساخته‌اند، به تصویر می‌كشد. و گرم و صمیمی انسان را به قلّه‌های رفیع و مناظر بدیع طبیعت هدایت می‌كند و با خلق و خوی مردم عشایر آشنا می‌سازد و از آداب و رسوم ایلات سخن به میان می‌كشد و چنان دلنشین می‌نویسد، كه انسان هرگز از مطالعه آثار وی خسته نمی‌شود. و چون به حوزه موسیقی عشایری وارد می‌شود شور و شوق خود را با اشكی كه بر گونه‌هایش می‌نشیند، نشان می‌دهد. او می‌گوید موسیقی در میان ایلات و عشایر قشقایی همانند سایر اقوامِ دیگر از احترام بسیار برخوردار است. استاد وقتی از موسیقی ایلیاتی سخن می‌گوید گویی نغمه می‌سراید و عاشقانه وصف موسیقی ایلی می‌كند و در این میان هشدار می‌دهد كه «موسیقی ایل از چنگ اوباش هرزه‌سرا و عربده‌كش به دور است، موسیقی ایل با عیّاشی‌های رذیلانه آمیزشی ندارد. موسیقی ایل از پستان نجیب و سخاوتمند طبیعت شیر می‌نوشد و جان می‌گیرد». آری دامن طبیعت از دید استاد بهمن‌بیگی آشیانه هزاردستان است كه در دامن خود ماه‌پرویزها، منصورخان‌ها، صمصام‌السّلطان‌ها و داوود نكیساها را پرورش داده است. اینك استاد بر فراز قلّه‌ها است و اگر امروز استاد بهمن‌بیگی ــ كه عمرش دراز باد ــ این نغمه ایلیاتی را زمزمه می‌كند كه: ای كوه‌های بلند، بر ایل ما چه گذشت ای قلّه‌های مه‌گرفته، بر ایل ما چه گذشت ای كوه‌های بلند و ای قلّه‌های مه‌گرفته بر آن ایل كه در دامن شما خیمه می‌سازد چه گذشت ولی استاد به خوبی می‌داند كه بر ایل و تبارش چه گذشت و چگونه در سایه تلاش وی مردانی فرهیخته، و استادانی گرانقدر و جوانانی برومند تربیت شدند و اینك هر كدام در گوشه‌ای از این كهن‌سرزمین ایران در اداره این مرز و بوم سهیم هستند و این برای استاد بزرگ‌ترین هدیه الهی است كه به بار نشستن تلاش‌های بی‌وقفه و شبانه‌روزی خود را مشاهده می‌كند
آرا و گرایشهای خاص : این دانشی‌مردِ فرهیخته سرد و گرم روزگار چشیده به تجربه دریافته بود كه تنها راه نجات عشایر در بالا بردن سطح سواد جمعیّت عظیم عشایری است. مردمی كه با هرگونه ناملایمات زندگی می‌ساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوری زندگی می‌كردند، حلیم و صادق بودند، امّا روح لطیف خود را با مفاسد اجتماعی آلوده نمی‌كردند، غیور و ظلم‌ستیز بودند و تشنه معرفت و جویای دانش. چه كسی می‌بایست به این قشر محرومِ رنج‌كشیده توجّه می‌كرد. استاد بهمن‌بیگی كه
خود پرورده درد و رنج بود به خوبی می‌دانست كه كسی آستین بالا نخواهد زد و دولتمردان را نیز در سر، سودای تعلیم و تربیت و پروراندن استعدادهای افراد ایلیاتی نیست؛ از این‌رو دست به كار شد. تصمیم گرفت به جای چوب شبانی، قلم در دست كودكان عشایری نهد و خواندن و نوشتن را به طریق خاصّ خود به میانعشایر بَرَد تا جهل و بی‌سوادی را ریشه‌كن كند. شاید خود نیز در آن زمان بر این باور نبود كه قدمی كه برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در این عرصه قدم گذاشت. كوره‌راه‌های ایلی را به خیابان‌های پر زرق و برق شهری برگزید و اسبان رهوار را به خودروهای گران‌قیمت ترجیح داد و گویی با خود این ترانه ایلی را زمزمه می‌كرد كه: من این باغ خرّم را با اشك چشم سیراب كردم چرا گلش برای دیگران چرا خارَش برای من آری! استاد مصمّم بود كه در بهار طبیعت و صفای كوهستان چراغ علم و معرفت را روشن كند و گلشنی از سوسن و سنبل بسازد كه خار چشم دشمنان گردد. اگر استاد بهمن‌بیگی زمزمه‌گر این ترانه بود كه: داغ اگر یكی و درد اگر یكی بود می‌شد چاره‌ای یافت با صد داغ و صد درد چه می‌توان كرد؟ ولی با همّت و اراده‌ای كه داشت نشان داد كه می‌توان صد داغ و درد را نیز چاره كرد، دست به كار شگرفی زد، با تشكیل كلاس‌های عشایری و تربیت معلّمان مؤمن و متعهّد برای تدریس، ایجاد كتابخانه‌های سیّار، دانش را به میان عشایر بُرد و از كودكان محروم، آینده‌سازانی بصیر و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقی، شب و روز را به هم می‌دوخت تا بر تعداد مدارس عشایری افزوده شود، معلّم تربیت كند، از كمك‌های مالی دولتی و غیردولتی بهره‌مند شود تا كودكان مستعد امّا ستم‌كشیده، از حقّ مسلّم خود كه تحصیل و تربیت بود، محروم نشوند. استاد بهمن‌بیگی در حالی كه به راحتی می‌توانست به پست‌های مهم دولتی دست یابد پشت به همه چیز كرد، احساس درد و وظیفه در قبال هموطنان و هم‌عشیره‌های خود، او را به دامان طبیعت كشاند، زندگیِ شهری را به شهرنشینان واگذاشت، با غم و شادی و با رنج و محنتِ مردانِ خانه‌به‌دوشی كه مدام در حركت بودند، ساخت؛ و بیست و شش سال از عمر خود را صرف تعلیم و تربیت بچّه‌های عشایری نمود. استاد به خوبی دریافته بود كه «كلید مشكلات عشایر در لابه‌لای الفبا است»، از این‌رو معتقد بود كه باید قیام كرد؛ قیام همگانی، و از این جهت، مردم را به یك قیام مقدّس دعوت كرد: قیام برای باسواد كردن مردم ایلات. خدمات استاد بهمن‌بیگی به زودی نتیجه داد. بچّه‌های محروم ایلیاتی، مراحل دبستانی و دبیرستانی را پشت سر گذاشتند و راهیِ دانشگاه شدند. به آماری از این حركت علمی و فرهنگی (كه در فصل‌نامه عشایری ذخایر انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه كنیم: از تعداد 36 نفر قبولی دیپلم در خردادماه سال تحصیلیِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55- تمامی 88 نفر قبول‌شدگان در مقطع دیپلم وارد دانشگاه‌های كشور شدند و در سال 56-1355 نیز از تعداد 85 نفر دانش‌آموز دیپلم تعداد 84 نفر در رشته‌های مختلف دانشگاهی مشغول تحصیل شدند. بی‌شك این موفقیّت‌ها و آماده كردن كودكان برای فراگیری علوم و فنون و پرورش استعدادهای كودكان عشایری مدیون تحمّل رنج‌ها و تلاش‌های خستگی‌ناپذیر استاد بهمن‌بیگی است. امّا در این میان، استاد را غم دیگری نیز بود. استاد همواره از ستم مضاعفی كه بر دختران معصوم عشایری می‌رفت، رنج می‌برد و بر آن بود كه دختران را نیز زیر پوشش تعلیم و تربیت قرار دهد؛ و به همین‌منظور تصمیم گرفت كه با گسترش دانش در میان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه این امر در حال و هوای آن روزگار كار سخت و دشواری بود و تعصّب‌های ایلی و عشیره‌ای كار را بر استاد دشوار كرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چاره‌ای جز این نداشت كه در هر اجتماعی حاضر شود، از فواید دانش و سواد سخن گوید و با هرگونه تعصّب و خامی با صبوریِ تمام مبارزه كند. در اثر تلاش و كوشش، استاد سرانجام توانست در این مبارزه نیز موفق شود و دختران را نیز به دبستان بكشاند و به تربیت آنان همّت گمارد. اینك استاد هشتاد و پنجمین سال زندگی خود را سپری می‌كند و بدون تردید خود نیز از این همه تلاش و كوشش كه ثمره آن، كشف استعدادها و بارور كردن آنان است خرسند است. استاد، حاصل تلاش خود را در وجود كودكانی كه اینك بزرگ‌مردانی در عرصه علم و سیاست و مدیریت شده‌اند، می‌بیند و همین برای استاد كافی است. تلاش‌های استاد در همان سال‌ها مورد توجّه دانشمندان، اندیشمندان و دانشگاهیان داخل و خارج از كشور قرار گرفت
جوائز و نشانها : محمد بهمن بیگی در سال 1973 موفق به دریافت جایزه بین‌المللی یونسكو شد . مراسم گرامیداشت محمد بهمن بیگی، بنیانگذار آموزش و پرورش عشایر كشور با حضور جمع كثیری از اعضای انجمن فارغ التحصیلان عشایر منطقه جنوب كشور و راهنمایان تعلیمات عشایری در شیراز برگزار شد. در این مراسم بیش از ??? نفر از عشایر ایلات قشقایی، باصری، عرب، لر، بویراحمدو بختیاری كه دوران تحصیل خود را در مؤسسه دانشسرای عشایر به مركزیت شیراز گذرانده بود و در حال حاضر در مشاغل و مناصب مختلف سراسر كشور مشغول می باشند در كنار محمدبهمن بیگی حضور داشتند. در این نشست صمیمانه علاوه بر بررسی روند گذشته آموزش و پرورش عشایری، راهكارهایی در جهت بهبود كمی و كیفی و همچنین ترسیم افق روشن آموزش وپرورش عشایر ارائه شد. همچنین مراسم بزرگداشت استاد محمّد بهمن بیگی در 30 آبان ماه سال 1384 از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگی جهت تكریم وی برگزار شده است

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط سالی |

کوروش ما با همه عظمتمان واماندیم؟؟؟

افسون میکند اوایی مرا از دور

خواب میکند مرا

به رویایم میبرد

که دیگر برگشتن از ان سخت است

من رفته ام دیگر

هنوز هم ان معجزه سبز مرا به خود میکشاند

باید به گونه ای دیگر ازان برگردم

من همه راههایم را امتحان کردم

هرانگونه که میتوانستم امتحان کردم

با توان خویش رفتم

ایا تو مرا بیشتر از انچه که میتوانم میخواهی

ایا تو مرا بیشتر از انچه که هستم دوست میداری

تو فراموش نکن که من با هرانچه که در توان داشتم تلاش کردم

اگر دیدی که چندان وانچنان که تو میخواستی نشدم خود باید مرا ببخشی

نه تقصیر من نیست

هرگز تقصیر من نبود

من فقط همانی شدم که بودم

من پایم را از بودن خویش فراتر نخواهم گذارد

تو بگوایا تو خود میتوانی بیشتر از انچه که هستی پر بزنی

ببین پر زدنم را

من همین را هم با عشق پرزدم

با عشق بود که تو را یافتم

با عشق بود که تو را شناختم

ما پای را از سرزمین خویش بیرون نخواهیم گذارد

ما فقط باید در اصالت خویش بمیریم

هنوز هم صدای کوروش کبیر را میشنوم که با اسب از دشتهای شمالی میگذرد

من انچنان قهرمانانه به سوی تو خواهم تاخت که هیچ ملتی ندیده باشد

من اریاییم

هنوز هم در رگهایم این خون جاریست

خونی که سالها در کالبد این ملت از تمام دروازه های تاریخ گذشته است

ولی اکنون دگر دیراست

دگر وقت ان است که راهها را بگشاییم

دگر وقت ان است که خویش را بشناسیم

ما باید روح خویش را عزت تاریخی خویش را از زیر خروارها گل بیرون بیاوریم

ایا نه اینست که ما مدفون شده ایم

ما در تاریخ گم شدیم

ما تاریخمان را از یاد بردیم

شاید دیگر وقت ان است

شاید دیگر وقت ان است که خود را هم فدای این هویت از دست رفته کنیم

هویت ما را چه کسی غیر از خود ما به ما باز میگرداند

من که میدانم این تنها خود ماییم

باز میگردم

اگر هم که نتوانستم ((اگر نتوانستم این ملت را به اتحاد وسربلندی برسانم)) باز میگردم

باز میگردم وسر در خاک خویش خواهم نهاد وخواهم خفت

سربلندانه روی در خاک خویش خواهم نهاد ودر اغوش خواهم گرفت ان را

انقدر خواهم بویید ان را تا از بوی عزت وشکوهش خوابم بیرد

خوابی تا به ابد با خاطره وعطر جاودان باشکوه تاریخش

من واین خاک هردو از یک اغازیم

تا انجا که من یادم می اید ما هردو با هم زاده شدیم

وهردوهم  با هم خواهیم خفت

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 7:16 قبل از ظهر توسط سالی |

برگی از دفتر دل سالی

با هرنگاه در من عشقی بوجود می اید

با هر کلام در من اتشی روشن میشود

 

با هرگوشه چشمی  به اسمان میروم

زیبایی ودیعه جانسوزخداست دردلم

 

چه دیوانه واراسیرعشق  گشتم

فرهاد  بودم شورشیرین داشتم

 

دگرنمیدانم چه خواهم  اززمانه

میکشداین اتش ازدل هردم زبانه

 

بارها وبارها عشق را  باخته ام من

فرهادم وبی عشق شیرین مانده ام من

 

ای عشق ای چهره ناپیدای  دل

دگرچه میخواهی ازاسیراب وگل

 

ای عشق دردم تویی درمانم چیست

اخراین دل اسیرباده مستانه کیست

 

من میسوزم وازهجرت نزنم فریاد

که  تودادی همه سرنوشتم  بر باد

 

اخرچه شود چه کنم من با دل بیمار

شب همه شب چشمم ازچشم توبیدار

 

عشق اخرتوکه هستی و چه هستی

من بیدل را تو چراعاشق ومستی

 

هستم از پیمانه تو عاشق وشیدا

بگوکی شود اخراین جوروجفا

 

من سرگشته وحیرانم ازاین رسم

خون میخورم ازمی و پیمانه غم

(((عشق تو مرا خواهی کشت)))

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط سالی |

استاد شریعتی وحسین پناهی دل سالی به پاکی چشمهای شما میماند.....

 

میخوام شما بین دوگروه یکی را انتخاب کنید:

(گروه اول)  دیدید ادمهایی مثل حسین پناهی را که میگن نماز هم نمیخونده(البته الله اعلم) وتازه میگن ادمهایی مثل اون اعم از صادق هدایت وجلال ال احمد ویا نیچه وشریعتی و.....هرکسی که روشنفکر بوده تا کنون.....

(گروه دوم)  ویا در طرف دیگر ایت الله ها ومرجع تقلیدهاوکشیشان وپاپهای اعظم قرار دارند

خب همیشه بین این دوگروه تفاوت بوده  وهست

من هرگز قصد ندارم که بین مبلغان دین وروشنفکران قضاوت کنم وبگم کی از کی بهتره اما باید بگم که:

بعضی از ادمها حتی به ان چیزهایی که میدانند هم ایمان ندارند

ودانستن یک چیز حتما دلیل به ایمان داشتن به ان چیز نیست

مثلا همین کشیشان ایا انها واقعا به انچه که میدانند ایمان دارند وعمل میکنند؟؟؟

ایا واقعا همه ایت الله ها ومراجع تقلید شیعه مسلمان از دنیا رفته اند وواقعا پاک وانسان بوده اند؟؟

ایا وایا وایا

والبته این جمله در مورد روشنفکرها هم صدق میکند

ولی چیزی که میخوام بگم نتیج مطالب بالاست

اون هم اینه که حسین پناهی میگه :

کافر نمیشوم هرگز زیرا به انچه که نمیدانم ایمان دارم

اما بعضی از مبلغان متعصب پرمدعای دینی خودشون را از بقیه ادمهای عادی بهتر میدونند واسیر غرور ونخوت هستندوفکر میکنند خودشان میفهمند ودیگران نمیفهمند

همه میفهمند

من معتقدم همه میفهمند...اگرچه فهم ادمها متفاوته

ولی چیزی که بین ادمها تفاوت ایجاد میکنه ایمان به انچه که میدانیم است هست

من خودم اسیر سوالات زیادی هستم و به خدا هم کافر نیستم......

چرا که من هم به نمیدانمهای خود ایمان دارم

والبته در زندگیم هم سعیم بر این بوده که به انچه که میدانم نیز ایمان داشته باشم وعمل کنم

حالا اینکه ما چقدر به انچه که میدانیم عمل میکنیم ومیدانیم را فقط خدا میداند

حالا من چه دارم در دفاع از اندیشه های پاک حسین پناهی

حالا من چه دارم در دفاع از اندیشه های راستین دکتر شریعتی

من چه دارم در دفاع از اندیشه های پاک

من در دفاع از اندیشه راستین وانسانهای پاک چه دارم

من کاری ندارم که مدعیان فرصت طلب چه میگویندودر اندیشه چه کاری هستند

من فقط از حقیقت وانسانهای راستین واندیشه های پاک دفاع میکنم

اخه اونها کی هستند که میخواهند به جای خدا حکم برانند؟؟؟

اخه اونها مگر کی هستند که میخوان به جای امام زمان باشند؟؟؟

ببینم کدام خدا به انها مقام الهی داده؟؟؟

ای خدا تو بگو چگونه است که اینها برای نان ونام و....میخواهند با انسانیت ادم بازی کنند

خدایا ما را تو قضاوت کن مگذار این بنده ها ما را به جرم ازادی وعشق ودین ومذهبمان وحقیقتمان .....

من مولی علی را امام بر حق میدانم

من به خون پاک حسین فرزند علی ایمان دارم

من به مهدی موعود ایمان دارم

اگر چه کسانی پیدا شده اند که ما مردم عادی را کافر وگنهکار وبی دین میپندارند

اما ما مردم عادی هم همین اعتقاد را نسبت به انها داریم وانها را کافروخوارج میدانیم

من وانسانم وسرشار از احساس

من انسانم وسرشار از نمیدانم هایم

وبه انچه که خداوند هم برایم مقرر کرده راضی وخشنودم

ما مردم عادی از خدایمان خشنودیم

من به این افرینش خشنودم

یا علی.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط سالی |

یادی از گذشته.....

غم را از همه هستی

تنهایی را از همه دلها

روزی خواهم زدود

من به تو ودستهای مهربانت

قول خواهم داد

ما دوباره باز خواهیم گشت

من به تو وچشمهای نازت

قول خواهم داد

ما دوباره گل خواهیم داد

من به تو وکلمات نابت

قول خواهم داد

ما دوباره خواهیم رویید

من به تو وسرگذشت تلخت

قول میدهم

که ما دوباره خواهیم خندید

من به تو وهمه گذشته هایت

قول میدهم

مادوباره دست دردست هم خواهیم گذاشت

ما دنیای دگری خواهیم ساخت

ما زندگی بهتری خواهیم داشت.

..........................................................................

شعری که همین چندمدت پیش باالهام ازاستادقیصربزرگ نوشتم وحالااین شعرگذشته ها ولحظه های

مرا درخوددارد...دردل هرکلمه خود را میبینم که درعین جسارت و گستاخی رودروی واقعیت ایستاده و....

ای کلمات مرا دریابید

ای کلمه دل را دریاب.

یا علی.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 6:36 بعد از ظهر توسط سالی |

سالی جایی از بهشتش را در زمین به یاد می اورد((فریب کلمات را نخوریم....باکلمه بود که به زمین افتادیم)

سم کلمه بود

کلمه سم نبود اما سم کلمه بود

سم کلمه بود که شیطان بر سیب های باغ بهشت پاشید تا دل ادمی را مسموم سازد

وچه کسی فکر میکرد که سیب ها سمی است

وچه کسی فکر میکرد که شیطان با اغشته کردن کلمه با سم بتواند ادم را بفریبد

ایا ادم غافل بود؟

ایا ادم نمیدانست؟

چرا اتفاقا میدانست اما از لذت سیب نمیتوانست بگذرد

وامروزه اکثر کلمات سم شده اند

چیزی که شیطان بنا نهاد

امروز دیگر سیبها سمی نیستند

چرا که دیگر نیازی به سیب نیست

امروزه دیگر بشربا کلمات مسموم میشوند

دیگر نیازی به پاشاندن سم بر سیب نیست

امروزه سم را با بدعت اغشته کردن سم با کلمات به حلقوم ما میریزند

چه کسی راست میگوید؟ وچه کسی دروغ؟

میبینی امروزه کلمه نقش اساسی در زندگی ما پیدا کرده است

کلمه رمز جاویدان مدرک ودرس ودانشگاه ودکترین وشغل وریاست وکارنکردن ورییس جمهوری وسیاست است

امروزه هرکس که کلمات بیشتری داشته باشد وتوانایی ریختن ومخلوط کردن ان کلمات  اغشته به سم در حلقوم دیگران باشد موفقتر است

امروزهرکس که بتواند کلمات بیشتری ازبر کند موفقتر است در فریب دیگران

کلمات سمی اند

اغشته اند

کلمات مسموم میکنند

ایاکلمات ظلم میکنند؟؟؟

من نمیدانم پس اسما خدا چه شد؟؟؟

ایا ما اسما را از یاد بردیم؟ولی خدا خودش گفت من اسما را به ادم اموختم

ولی نه اگر ما اسما را نمیدانستیم هرگز کاشف کلمه نمیشدیم

کلمه ...کلمه ....کلمه....کلمه

ما امرزوه  هرچه میکشیم از کلمه است

مگر ااندیشه های پاک بتوانندکلمات را استخراج کنند

امروزه تنها اندیشه های پاک قادرند سم را کلمه تشخیص دهندوکلمات سمی را تشخیص دهند

امروزه فقط اندیشه های پاک است که میتوانند فرق سه عنصر سم وسیب وکلمه را تشخیص دهد

اندیشه پاک ...اندیشه پاک ...اندیشه پاک...اندیشه پاک....

باید که دلی پاک داشت اگر دنبال حقیقتی

من ودلم هرگز از ان سم راضی نبودیم حتی از سیب هم نفرت داشتیم اما...

حالا دگر من اگاهم ومیدانم که سیب مسموم است

حالا دیگر من و دل میدانیم که کلمه ها اغشته به سم اند تا ما از ان سیب بخوریم

سیبی که برما منع شده است..ولی ادمی در خوردن چیزی که بر او منع شده است حریص تر است؟؟

اه سیب ....آه سیب

ای سیب من قول میدهم هرگز تو را میل نکنم

تو اغشته ای تو ناپاکی تو مسمومی

ولی انگار نه تقصیر سیب که نیست ...اخه این ماییم که فریب میخوریم وگرنه سیب که...؟؟؟؟؟

وکلمه ..وتو ای کلمه تو که امروز اسباب مسمومیت بشری

من کلمات را خواهم بویید من کلمات ناپاک را از کلمات پاک جدا خواهم کرد

من تشخیص خواهم داد که که راست میگوید وکه دروغ میگوید

دیگران هم درپی اینند که ما را مسموم سازند

چقدر بشر گمراه گشته است که با کلمات مدرک دکتری خود را میگیرندبرای فریب همنوع خود

امروزه بشر مترصد گرفتن مدارک بالا برای بیشترپول دراوردن شده است

امروزه هرکس که از این کلمات بیشتر یاد داشته باشد بهتر میتواندچپاول کند فریب دهدهمنوع خودش را

با همین کلمات بود که بمب اتم درست شد

با همین که قرارداد های ننگین نفتی بسته شد

با همین کلمات بود که سازمان ووبانک جهانی ویونیسف و....تشکیل شدند

با همین کلمات بود که جناههای سیاسی تشکیل شدند

با همین کلمات بود که مناظره ها تشکیل شدند

با همین کلمات که ما را کافر بی دین نامیدند

با همین کلمات که در دادگاههای لاحه و...رای صادر میکردند

با همین کلمات بود که فلسفه قیام حسین را از یادمان بردند

با همین کلمات بود که دکتر شریعتی را به سلولهای انفرادی انداختند

با همین کلمات بود که اندیشه های پاک را به ناپاکی محکوم کردند

من دیده ام

من دیده ام

و سم کلمه بود

نه اینکه کلمه سم بود نه

سم کلمه بود

کلمه را ما از خدا اموختیم اما بشر از شیطان اموخت که چگونه دروغ بگوید

که چگونه اغشته کند سم را با کلمات

ومن هم فریب کلمه را خوردم

تو هم فریب خوردی تو مثل من از سیب خوردی.....

ما سیب خوردیم

اما دگر فریب کلمه را نخواهیم..........))))))

 یا علی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط سالی |

پراکنده هایی از نیم شب سالی ((یا قدرت ماورای ذهن))

ماورالطبیعه وجود دارد

دنیای دیگر وجود دارد

عالم عجایب وجوددارد

زیبایی وجود دارد

همه اینها درذهن ادمی جای دارد

ذهن ادمی کلید دسترسی به همه زیباییهاست

انسان با کمک ذهنش قادر به کشف دنیای شگفت وماورالطبیعه است

انسان است ورویاهایش ...انسان ها با کمک رویاهایشان زنده اند

انسان است وخیالش...بی کمک خیال نمیتوان از مرزهای عدم ونیستی گذشت

انچه که باعث دوام ادمی میشود رویاهای ادمیست

انسان باید بخواهد انسان ها باید تخیلشان را زنده نگه دارند

بدون داشتن تخیل ادمی مرده است پوچ است بیهوده است هدفی نخواهد داشت

انسانهای بزرگ از رویاهای بزرگ پدید امدند

من نمیدانم چرا بعضی از ما ادمها وقتی بزرگ میشویم رویاهامان را از یاد میبریم

ما چرا رویاها وکودکیهایمان را از یاد میبریم؟؟؟

انسان فراموشکار است...انسان گذشته ها وکودکیهایش را به راحتی از یاد  میبرد..

انسان قادر به این نیست که همه چیز را به خاطر بسپاردپس بایداندیشه کند وبه ذهن بسپاردانچه را که ارزوی امروز ودیروزش بوده است

انسان باید یادش باشد که نباید از یادش برود

باید یادش باشد که نباید فراموش کند

که نباید رویاهایش را فراموش کند

من خوب یادم هست که ادم از وقتی دل بست ذهنش خالی شد

ادم از وقتی دل بست دلش ازهمه چیز خالی شد وتنها درحسرت قرص صورت دخترکی ماند

واز این جا بود که قضیه عشق وهوس شروع شد..انسانها دوبعدی شدند....

قصه پاکی وناپاکی.. ادم وحوا..هابیل وقابیل....

وانسانها دودسته شد خوب وبد..خیر وشر

ونبرد شروع شد..نبردی  بر سر دخترکی جوان وخوش روشروع شد

وهنوز هم که هنوزه فرزندان ادم باقیمانده هابیل وقابیل باهم در نزاع وجنگند

وهرروز چه هابیلها که به دست قابیلها کشته نمیشوند

یکی برای عشق ودیگری برای هوس

اماادمی یک چیز را فراموش کردوهرگز هم به ان نیندیشیدوان هم دنیای قدیم وگذشته قدسی ادم بود

وهرگز هم تلاشی برای به یاد اوردن ان گذشته ها نکرد

ادم از وقتی که بر سرخوبرویی با هم به نزاع نشست هرگز دیگر به یاد نیاورد که که بوده وکجا بوده وچه هدفی داشته؟؟

اما من میدانم:

اروزهایت هرچه باشند همان خواهی شد

رویاهایت هرچه باشند همان خواهی شد

تو همانی خواهی شد که در ذهنت باور داری

انسان چیزی نخواهد شد مگر انچه که در ذهنش میپرورانیده است واز درون به ان اعتقاد داشته است

تلاش وذهن انسان عجایب دسترسی به ارزوهاوخواهشهای دل هستند

هیچ چیزی دور از دسترس نیست

تنها باید در راه هدف قدم گذاشت وتلاش کردتا راه باز شود ونهایتا دل انسان ارام گیرد

من نهایت ذهن انسان را دیده ام ومیدانم که بی نهایت است

نهایت ذهن انسان بی نهایت است

من هرگز نمیدانم که ایا انسان بعداز رسیدن به خواسته های بیشمارش دلش ارام خوادگرفت یا نه اما خوب میدانم که انسان با ذهن هرچند کوچکش میتواند کاشف عجایب زیادی باشد

انسانها با نبوغشان قادرند که عالم را فتح کنند

هرچند من نمیدانم که دامنه بی عدالتی تا کجای عالم بوسیله ادم کشیده شده است اما خوب میدانم که واقعیت هرچه هم  که  باشد باز انسان قادر است محلی برای امن وارامشش بسازد

تازه عمر ادمی انقدرها هم بلند نیست که ادم مجبور باشد غصه هایش را بشمارد وحسرت بکشد

انسان با ذهنش به ماورا دست خواهد یافت.

سالی.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط سالی |

اسطوره ای دیگراز سالی ...علامه اقبال لاهوری

(انگاه که روحمان دربرابراندیشه ایی برتر قرار میگیرد به شناخت خودنایل می اید.)محمداقبال لاهوری

خب دوستان این  بار نوبت به اقبال لاهوری رسید اسطوره ای که که بالاخره امشب قلم به دست بردم تا کمی از حضورش روشنی بر صفحات قلبها بتابم

نام:محمد

نام پدر:نور محمد(معروف به شیخ کلاهچی)

سال تولد:نوزدهم ابان 1256شمسی مصادف با 1887میلادی

محل تولد: سیالکوت درپاکستان

سال وفات :1317شمسی

.....

اقبال فردیست با با12شخصیت مستقل؛

1-فیلسوف  2-شاعر  3- اصلاحگر  4- مربی  5- جامعه شناس  6- حقوقدان  7- قران پژوه  8- ایرانشناس  9- زباندان  10- تاریخدان  11- اسلام شناس 12- عارف وسیاستمدارو.........

دکتر علی شریعتی که هرگز در زندگانیش جز از اسطوره ها از هیچ کس دیگری ستایشی نکرده درباره اقبال چنین میفرماید:

(((وقتی به اقبال می اندیشم علی گونه ای را میبینم ؛انسانی را بر گونه علی، اما بر اندازه های کمی وکیفی متناسب با استعدادهای بشری قرن بیستم...))

یا هرمان هسه خالق اثار دمیان وسیدارتا اینطور از اقبال میگوید:

((اثارگرانبهای اقبال ما  را در عروج فزاینده ای به قلمروی معنویت خود هدایت میکند.....))

انه مری شیمل ان زن بزرگ واسطوره ای چنین میگوید:

((اقبال منشوریست بلورین که انوار اندیشه اش قلب خواننده اثارش را به اتش میکشد))

اقبال میگوید:

ای خدا من از امساک تو گله دارم؛

نگرش نقادانه ام درتجلیات تو خلل ایجاد کرده؛

چرا فرمانم دادی که از بهشت رخت بربندم؟

جهان کارهای ناتمام بسیار دارد ....منتظربازگشتم باش

...............................................................................................

دربود ونبود من اندیشه گمانها داشت

                                      ازعشق هویدا شد این نکته که من هستم

.....................................................................................................

اگرستارگان کج رفتارند(از تو می پرسم)اسمان از ان توست یا من؟

چرا من نگران جهان باشم ؛جهان ازان تو ست یا از ان من؟

اگرلامکانت از شوروغوغای عشق تهیست

ای خدا تقصیرکیست؟لامکان ازان توست یا من؟

چرااو(شیطان)درصبح ازل به خودجرائت سرپیچی  داد؟

ازکجا بدانم (که اصل واقعه چه بوده)چون او محرم اسرار تو بوده نه من!

ازدرخشش همین کوکب(انسان)  است که جهانت منوراست

اگرادمی خاک زوال پذیردزیانش از ان توست یامن؟

.............................................................................

ما از خدای  گم شده ایم واو به جست وجوست

                                               چون ما نیازمند وگرفتار ارزوست

...........................................................................

انچه بینی دلت همان خواهد

                          وانچه دلت خواهد همان بینی.......

دوستان من:

من نمیدانم ونمیتوانم بیش از این از باب اقبال حرفی بزنم تنها میتوانم کتاب اقبال وده چهره دیگر اثردکترمحمدبقایی(ماکان) را به شما معرفی کنم.

امیداست که موردقبول واقع شود.

یا علی .

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط سالی |

من فرشته نبودم ...امروز هم فرشته نیستم...ادمم

به زمین امدم

امروز به زمین امدم

عشق مرا زمینی کرد

عشق مرا با خاک وسیاهی واسفالت واتوبوس اشنا کرد

انگار دیوانه ای مجنونی ان گوشه نشسته بودم وبه ادمها نگاه میکردم انگار با انها با فرق داشتم

اما من هم چون انها ادم بودم ویا اینکه انها هم چون من ادم بودند

درک ادم بودن برایم سخت بود درک ادمها برایم سخت بود

سرم درد می کرد حالم بدبوددلم نمیخواست باور کنم اما واقعیت داشت

من دگر روی زمین بودم........ادم بودم

مثل همه ادمهای دیگر مثل خودم حالا من هم باید مثل انها زندگی میکردم درس میخواندم ازدواج میکردم کار میکردم ونفس میکشیدم.......

من ادم بودم با همان احساسها وهمان نگاههاوهمان درک وعواطف وهمان مشکلات وهمان اندوهها

حالادگرغمم ادم بودنم بود

ادم بودن غم بود .....غم ادم بودن بود

خدایا این چه رنجیست این چه دردیست ....زندگی براین کره خاکی با این همه دغدغه و......

دلم میخواست گریه کنم دلم میخواست برگردم اما به کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتی اگرمیتوانستم بروم ولی به کجا؟؟؟؟؟؟

همه جا را به رویم بسته میبینم به هرطرف نگاه میکنم کارکردانبوه ادمها را میبینم

به هرکس تا حال نگاه میکنم جز......نمیبینم

واین رنج است....رنج من

 خدایا من باید باز میگشتم اما چگونه؟؟به کجا؟؟چطوری؟؟؟

اه عشق تو را که نیافتم هیچ :بدتر تو مرا زمینی کردی

بدتر مرا در بند  کردی....دربند نان ونام و زن.....

حالادردم که درد خودم تنها نبودباید درد کسی دیگر را هم با خودم تقسیم میکردم وبا خویشم ارامش پیدا میکردم.....زن.....

حالا او دگر جزیی از من بود...نیمه گمشده من بود....کسی چون من با من وبرای من......

ولی نه انگار...انگار من چیزی برتر از عشق یافته ام

اصلا انگاران چیزی من دنبالش بودم عشق نبود؟؟چه بود؟؟؟

چه بود معنی ان نگاههای نافذودلربای عجیب و........؟؟؟!!!!

ایا اصلا من دیوانه نیستم ویا دیوانه نبودم؟؟

ایا من چیزی برتر از واژه ای که ما نامش را عشق نهاده ایم نیافته ام؟؟؟ایا من گذشت وایثار ودوست داشتن را نیافتم؟؟؟؟؟؟

حال نمیدانمچه کنم تنها میدانم باید ادامه دهم

باید به این بازی ادامه دهم

باید درس بخوانم

باید زندگی را تحمل کنم

باید درد را زندگی را تحمل کنم

باید تا جایی که نفسهایم توان رفتن دارند نفس بکشم وتحمل کنم

باید جنگید تا لحظه اخر

من میجنگم....

باید همسر داری کنم .....باید ادم بودنم را تحمل کنم

باید زمین را تحمل کنم

باید ......تحمل  کنم من همه چیز را

باید تحمل کنم

به شرف وازادگی وحریتم قسم که تحمل میکنم

یعنی باید تحمل کنم

اجبار

اجبار

اجبار

اجبارگاهی زیبا گاهی تلخ که گاهی نامش زندگیست.

 

((نمیدانم این روزها من غم هایم را ازیادبرده ام یا غم هایم مرا از یاد برده اند)).

یا حسین.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط سالی |

این روزها.....

سرنوشت من این روزها انگاردست خودم نیست

هرگزنمیدانم که روزهایم چگونه می ایند وچگونه میروند

انگار همه چیز خود می ایند وخود میروند

کسی دارد مرا هدایت میکند بی انکه حتی خود بدانم

این روزها معجزه ها تند تند از پی هم اتفاق می افتند

من اصلا حواسم به این روزها نیست

خودم هم خوب میفهمم که دارد معجزه ای رخ دهد

همه چیز به من الهام میشود

به من رفتن الهام میشود بی انکه خود بدانم

حتی راه را هم به من نشان میدهد

یعنی این چه سریست

این چه سریست که مرا با خود میبرد

این چه رمزیست این چه رازیست

انگارکه خداوند خود به زمین امده است ومرا به جلو میبرد

درک من از خدا کوچک است واما خدا بزرگ

خداوند را چگونه دریابم

این همه معجزه را چگونه دریابم

من معجزه ها را چگونه دریابم

من تنها حس میکنم

من حس میکنم این همه اتفاق را

من حس میکنم این زندگی را

این روزها من با جان ودلم حس میکنم  زندگی را

من حس میکنم خداوند را

خداوند را هم انگار میشود حس کرد

این چه کسیست که گفته است خداوند را نمیشود حس کرد

ما به اندازه فهممان  میتوانیم خدا را حس کنیم بشناسیم

خداوند هم هرگز بیش از فهم ما از ما توقعی ندارد

خداوندا تو را دوست میدارم عاشقم با همین فهم کوچکم

لحظه هایم دست خودم نیست

انگارنیرویی شگفت مرا به سوی اینده ها میبرد

هرانچه که این روزها برایم اتفاق می افتند عادی نیست

اتفاقی نیست

دست کسی درکار است

حال نمیدانم که این روزها را چه بنامم

سرنوشت چه درسرداری؟

چه اتفاقی درسر داری؟

اایا کسی مرا به سوی خود میخواند؟

ایانگاه تو مرا تحمل خواهد کرد

ایامن شایستگی قلب تو را خواهم داشت

ایاخواهم توانست به چشمان تو وفا کنم

مرا ببخش مرا ببخش

ای در نگاهم سردتر

ای باشرارم گرمتر

تویی عاشق

تویی معشوق

منم مجنون سرگردون

رهم افتاده در گردون.

.............................................

من با احساسم فکر میکنم

با احساسم مینویسم

قلم دردست میگیرم

با احساسم میبینم

با احساسم می اندیشم

با احساسم عاشق میشوم

با احساسم زندگی میکنم

ونهایتا.....با احساسم هم خواهم مرد.

سالی

یا علی.

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط سالی |

شعری از سالی

هرگزنمیدانم که چگونه ام وچگونگی ام را به باد سپرده ام

کسی نمیداند

کسی نمیتواند

لحظه هایم سرشاراز صدای اب است

سنگها بر سر راهم ومن ناله کنان گاه

وگاه نیز ارام

چشمه ی پاکی ابم

من ان زلال ابم

سنگهایم از درون سینه ام پیداست

قلبم از دیدن تو شیداست

شعر مینویسم بی بهانه

بهانه هایم را اب برده است

ببین به روزگارم

روزگار اب وخاکم

گفته بودم عشق از درون سینه ام پیداست

روزهایم بی تو هرروزش خزان است

خزان رادوست میدارم عاشقم

عاشقی را میشناسم اما

تو را چندان که باید نه

کاش میدانستم زندگی

مقصودت از هستی چیست؟؟

یاکه مقصود من از گفتن این شعر چیست؟؟

...................................................

.....................................................

((((به زودی با اقبال لاهوری ومحمدحسین شهریار وابوالعلای معری اسطوره های دیگرم باز خواهم گشت

دوستان منتظرم باشید باز خواهم گشت

من باز خواهم گشت

بهشت گمشده ام را خواهم جست

گم شده ام را خواهم جست

ایا من گم شده ای دارم یا تو هم همینطور؟؟؟))))

سالی.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 1:34 قبل از ظهر توسط سالی |

مرا ببخشید...قصداپ نداشتم ولی...؟؟؟؟!!!

یک واقعیت

یک حقیقت

((اسلامی که اجرا نمیشه همون بهتر که نباشه؟؟؟))خودم میدونم جمله تندی گفتم ولی چیزی را فهمیدم که ..........

کاش ما اصلا مسلمان نبودیم اگر که قرار بود از مسلمانی فقط نامش را بدانیم!!!

من متاسفم ولی باید بگم که:

درحقیقت اگر ما زردتشتی بودیم وبه دستورات ان درست عمل میکردیم وضعمان بهتر از این می بود

زردتشتی که به پندار نیک وگفتار نیک وکردارنیکش عمل میکنه از من نوعی که فقط نام اسلام رامیدانم بهتراست((این واقعیته))

من متاسفم که از اسلام جز نامی باقی نمانده است

تازه چقدرتودروخیابون وتلویزیون وسازمانهاتبلیغات مانور میدهندکه ما مسلمانیم ما اسلامیم وبه ما مردم عادی به چشم یک ....نگاه میکنند.......ولی پس اسلامشون کو؟؟؟

تازه بعدش اگر من برای دفاع از حقم دادی بزنم ویا ناله ای بکنم اونوقتش به جرم بی دینی وخیانت به مملکت واسلام .......

اره اینه سرنوشت شیعه علی؟؟؟؟شیعه علی سرنوشتش با خون اغشته است .......

دیدی همه داد میزنند اشک میریزند وبرای حسین دیدی که چقدرتوی سر وسینه خودشون میزنند((البته جلوی مردم وتوی گذر وتلویزیون))

دیدید ادمهایی را که توی این مملکت صاحب منصب هستندوتوی تلویزیون وعزاداریهابه ظاهر برای ائمه اطهارما چقدر اشک میریزند ولی خودشون توی خونه وخلوت ودرون وعملشان از شمر ویزید هم بدترند

دیدید ادمهایی را که مقامهای دولتی وحکومتی را غصب کرده اند وپیشانیشان حالا به هر شکلی پینه بسته ولی انگاربعضی ازانها هرگزازرحم وعدالت علی بویی نبرده اند..............

پس حب علی وعشق علی انها کجارفته وقتی میخواهند..........؟؟

.........................

برادرم

خواهرم چه بگویم؟؟؟؟

تا عملی نباشد هیچ نتیجه ای کسب نمیشود

دین و مذهبی که فقط برپیشانی باشه فایده ای که نداره هیچ بلکه نتیجه اش انها همان کاری میشود که که فاسقین(یزید ومعاویه) وناکثین جمل ومارقین(خوارج) میکردند

متاسفم ولی بازهم باید بگم:

امروزه حتی شیعیان به ظاهر شیعه ی علی  ؛؛از هرچه یهودی وصهیونیسته برای انسانیت هم مضرترند

متاسفم

متاسفم که ماشیعیان......

شیعه بودن که فقط به داد وفریادوناله نیست پس عمل کجا رفت؟؟؟

تا عملی نباشه همه تئوریها بی فایده است

من معتقدم که اگر ان مسیحیان به تعالم خویش عمل کنندباز از من نوعی بهترنداگر که خود را شیعه میدانم ولی عملی ندارم...

این عمل ادمهاست که بین ملتها این قدر فاصله انداخته

((شیعه  باید با فهم واندیشه شیعه شده باشد ونه ارثی از پدر به پسر ویا برای منفعت طلبی شیعه شده باشد))

شیعه

کاش راجع به شیعه بودنمان ومسولیتمان دربرابران بیشترمی اندیشیدیم

هم من وهم تو خواهروبرادر عزیزم

ما همه نیاز به علی داریم

بدون حب علی بدون عمل به اندیشه های علی زندگیمان بیهوده است

من وقتی سرم را بالا میکنم وبه اوضاع مملکتم خیره میشم دلم میخواهد بمیرم چون احساس میکنم ....................

ولی یک شیعه ام وباید علی وارگونه تا لحظه فزت برب الکعبه صبر کنم

من تلاشمو میکنم دلش میخواد اون برگ ازشاخه بیفته یا نیفته

من تازنده ام تا نفس میکشم تلاش خواهم وازپای نخواهم نشست

مولی میگه :کسی که عملش او را به جایی نرساند اصالت خاندانش هیچ کاری برای او نخواهد کرد

ما از مرگ که بالاتر نداریم

خب میمیریم ....اما اما مرگی که با نام علی با عشق علی با اندیشه علی در راه علی باشه

مرگ در راه اندیشه های علی بهتر از زندگی نکبت بار امروزیست

وتو

تو ای برادر وخواهر بپا خیز

بپاخیز برعلیه این همه ظلمی که براسلام وشیعه مظلوم می اورند

ایاانها که دم از اسلام ومملکت اسلامی میزنند در ان هنگام که سیاست بازی میکنند وحق مردم ضعیف را پایمال میکنند چشمانشان را میبندند ویا اینکه وجدانشان را خواب میکنند؟؟؟کدام؟؟؟

زندگی ارزش این همه کوری راندارد

کوری را به خاطر ارامش خود وخانوادتان نپذیرید

بیدار شوید

یاد من نرود که انسان هستم

یاد من باشد  یادم نرود که انسان هستم

یادمن باشد که شیعه علی هستم

یاد من باشد که .......

یاد من باشد.....

من خدا نشدم.....من خدا نبودم....من ادمم    ادم

البته میگن کفره اگه اسم خدا را اینطوری بیاری....خداخودش نمیگه کفره اینهاواسمون تصمیم میگیرن؟؟؟

ولی انسان خدای روی زمینه انگاری

خب اگه ما خداییم پس اون خدای بالای سری کیه؟؟؟

یکی میگه ما خدای کوچکتریم واون خدای بزرگ

بعضیها هم فکر میکنن من دارم کفر میگم؟؟؟

ولی من کفر نمیگم

بعضیها خودشون را خدا میدونندانگاری؟؟؟

ولی کدام خدایی؟؟؟

اون خدایی با این خدایی که اینها میپندارندفرق دارد

فرق داره فرق داره

ما انسانیم

انسان

برای بعضیها هنوز درک کلمه انسان سخته

..........................................

دوستان فهمیدن مسولیت میاره....ولی هرکسی هم فهمیدبایدمسولیتش رابپذیره.....

سالی انسانیه که فقط میخواد انسان باشه...همین

نه من بلکه حتی شما دوستای خوبم هیچی بیشتراز عدالت وانسانیت وشرافت راضیتان نمیکند

ولی از خودبپرسیم؟؟؟

تازه من نمیدونم بدعت هایی که وارد فرهنگ شیعه شدن را باید چه کار کنیم؟؟؟

این بدعتها را باید چطوری ازذهن وزندگی مردم پاک کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا علی.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 5:39 بعد از ظهر توسط سالی |

مروری بر عقاید ملای شیراز(((اسطوره ای دیگر درپیش گاه سالی)))

ملاصدرا، در ضمن تفاسیرش ، بسیاری از عقاید فلسفی و عرفانی خود را مطرح کرده و، با استناد به آیات قرآن ، بر صحت آنها استدلال نموده است . این عقاید عبارت اند از:

1) وجود مراتب در شناخت حقیقت مطلق ، یعنی هر موجودی متناسب با مرتبة وجودی خود بخشی از حقیقت را می شناسد و حتی بت پرستان نیز گوشه هایی از حقیقت را دریافته اند و بنابراین ، از یک نظر خداپرستند، زیرا بتها را به عنوان خدا می پرستند

2) اصالت و وحدت وجود، بدین معنا که در هستی هیچ چیز جز ذات حق و افعال او، که صورت نامها و مظاهر صفات او هستند، وجود ندارد

3) توحید خاصی ، بدین معنا که خداوند «بسیط الحقیقه » است و هر وجود و هر کمال وجودی برای او حاصل است و از طریق او به ماسوی ' فیضان می یابد و او باید تمام وجود باشد و تمام او وجود باشد

4) حرکت جوهری ، بدین معنا که همة جوهرهای مادّی ، اعم از آسمانی و زمینی ، ذاتاً در سیلان اند و قابلیت دگرگونی در ذات آنهاست و همواره نو می شوند

5) قوس صعود و نزول مقام انسان . غایت و مقصود اصلی از خلقتِ همة آفریدگان ، انسان حقیقی است و مبدأ و معاد یا آغاز و انجام انسان خداست . توجه و عنایت حق نیز، از اول امر تا پایان جهان ، به او بوده است

6) تطابق عالم صورت و معنی . خدا در عالم صورت هر چه آفریده در عالم معنی نیز همان را آفریده است و در عالم معنی نیز هر چه هست در عالم حق (غیب الغیوب ) وجود دارد؛ بنابراین ، هر چه در این جهان هست ، مثال و قالبی است برای آنچه در جهان آخرت وجود دارد و آنچه در عالم آخرت وجود دارد، مثالی است برای حقایق و اعیان ثابته *

7) نفس «جسمانیة الحدوث و روحانیة البقا» است . پدیدآمدن نفس به سبب استعداد بدن برای تحول به مرتبة روحانی و بقای نفس به سبب ملکات نفسانیِ راسخ در آن است

8) همة انسانها با بدن محشور نمی شوند، کسانی که در دانش به کمال رسیده اند، هنگام برانگیخته شدن در محضر حق موجوداتی کاملاً غیرجسمانی و جدا از مادّه و در سلک فرشتگان اند

9) دائمی نبودن عذاب دوزخ . ملاصدرا دلایل معتقدان به دائمی نبودن دوزخ ، مانند ابن عربی و صدرالدین قونیوی و دیگر شارحان فصوص ، را بتفصیل و به گونه ای تأییدکننده نقل نموده و از فتوحات و فصوص و شرح قیصری بر فصوص مطالب بسیاری آورده و حدیثی از رسول اکرم و سخنی از ابن مسعود در تأیید آن ذکر کرده ، ولی پاسخ مخالفانِ آنان را تنها در دو سه سطر نقل نموده است ( البته ملاصدرا در پاره ای از آثار خود عقیده ای بر خلاف این نظریه اظهار داشته است )

10) خروج از تکلیف . به نوشتة ملاصدرا، کسانی که مغلوب احوال عرفانی می شوند (مجذوبان ) تکلیفی ندارند و به مقتضای حال خود عمل می کنند

11) دعوت به استقلال فکری و پیروی از دلیل . ملاصدرا عظمت افراد را ملاک درستی آرای ایشان ندانسته و کسانی را که به عنوان پیشوایان دین ، معتقدات خود را بر پایة تقلید از دیگران نهاده اند و کسانی را که عقاید دینی را با استناد به معجزه و سخنان دیگران ثابت می کنند، نکوهش کرده است. به عقیدة وی ، کمال و عبودیت در آزادگی فکری است


منابع : آقابزرگ طهرانی ؛ محمدبن ابراهیم صدرالدین شیرازی ، اسرارالا´یات ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر القرآن الکریم ، چاپ محمد خواجوی ، قم 1379ـ1380 ش ؛ همو، تفسیر سورة جمعه ، ترجمه و تصحیح و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر سورة واقعه ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، تفسیر سوره های طارق و اعلی و زلزال ، ترجمه و تعلیق محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ همو، مفاتیح الغیب ، با تعلیقات علی نوری ، چاپ محمد خواجوی ، تهران 1363 ش ؛ صدرالدین طاهری ، «گزارشی از تفاسیر صدرالمتألهین بر قرآن کریم »، خردنامة صدرا ، ش 1 (اردیبهشت 1374).

حالا گزیده ای از نوشته های عامه فهم ملای خودمون:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

               اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                           و به قدر نیاز تو فرود می آید

                              و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

                                   و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را...

به شرط اعتقاد

   به شرط پاکی دل

      به شرط طهارت روح

        به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

   و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

     و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

       و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

          و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها...

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
----------------------------------------------------------------------------------------

ملای شیراز من نمیدونم چطوری عظمت اندیشه های تو را بر دیگران مکشوف کنم ولی همینقدر که در توانم بود کردم

امیدوارم بپذیریش.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:19 قبل از ظهر توسط سالی |

سالی ازاسطوره ای دیگرمیگوید:انه مری شیمل

واما اسطوره ای دیگر:خانم انه مری شیمل المانی

بدون شک ایشان از نوادر روزگار خویش بودند؛ایشان یک مولانا شناس واقبال شناس بودند،ایشان اسلام پژوه وایران شناس بودند

اوپیوسته خودش میگفت : من عاشقم عاشق مولانا

خودش میگفت:مراجمیله صدا کنید...جمیله باجی

خب بی مقدمه به بیوگرافی کوتاه از ایشان توجه کنیم ((که ازوبلاگ خانم شادی پرستو مهاجر گرفتم )):

آنه ماری شیمل در هفتم آوریل 1922 (18 فروردین 1301) در شهر ارفورت آلمان به دنیا آمد. ودرسال 1381 درگذشتند.
مادرش از تبار ملوانان بود و پدرش به فلسفه و عرفان علاقه داشت. او در مدرسه آموختن زبان فرانسه و لاتین را آغاز كرد و در پانزده‌سالگی تصمیم گرفت زبان عربی را یاد بگیرد. معلم زبان عربی او آموزشش را محدود به زبان نكرد و سعی كرد كه آنه را بافرهنگ اسلامی و عربی آشنا كند. او هر هفته سه كتاب درباره تاریخ، ادبیات، تمدن و دین مطالعه می‌كرد که در شانزده سالگی دیپلم گرفت و كمی پس از آن جنگ جهانی دوم شروع شد. شیمل در رشته شیمی و فیزیك ثبت‌نام كرد ولی همزمان در كلاس‌های تاریخ هنر اسلامی نیز شركت می‌كرد. او در دانشگاه به سفارش معلمش درس فارسی، تركی و عثمانی را شروع كرد و تصمیم گرفت كه رساله خود را در خصوص متون اسلامی و عربی بنویسد. او رساله‌اش با عنوان «خلیفه و قاضی در مصر در اواخر قرون وسطی» نوشت.شیمل تا پایان جنگ جهانی در وزارت امور خارجه به عنوان مترجم كار می‌كرد. او در نوزده سالگی در رشته مطالعات اسلامی موفق به اخذ درجه دكترا از دانشگاه برلین شد و در 23 سالگی استادیار دانشگاه ماربورگ شد. سال 1951 در تاریخ ادیان دكترایش را گرفت و سال بعد به تركیه رفت تا در خصوص نسخه‌های خطی در كتابخانه‌های استانبول تحقیق كند. در این سفر به او پیشنهاد شد كه كرسی تاریخ ادیان را كه سال قبل در آنكارا بنیان نهاده شده بود، بپذیرد.او سال 1955 در آنكارا كتاب مقدماتی تاریخ ادیان را نوشت. شیمل در تركیه خاطرات بسیاری داشت و به موفقیت‌های زیادی دست پیدا كرد. او مهارت بالایی در اكثر زبان‌های زنده اسلامی دارد. در سال 1963 او مجله «فكر و فن» را به زبان عربی در آلمان منتشر كرد و مدیریت مركز بین‌المللی تاریخ ادیان را به عهده گرفت. در میان پژوهشگران جهان به‌خصوص آنان كه در عرصه‌های دینی، فرهنگی و عرفانی تحقیقاتی انجام داده‌اند زندگی علمی و مطالعاتی آنه‌ماری شیمل می‌تواند یكی از برجسته‌ترین‌ها باشد. شیمل بدون تردید یكی از مظاهر اصیل معانی عرفانی است. چرا كه او با توانایی و نبوغ فوق‌العاده‌اش از درون فرهنگ و اندیشه اروپایی به حوزه پژوهش در فرهنگ و تمدن اسلامی پیوست و هرگز با دوگانه‌اندیشی روبه‌رو نشد. در دوره‌ای كه ناآشنایی یا كم‌اطلاعی از فرهنگ اسلامی باعث بروز برخی تبلیغات منفی، پیشداوری‌ها و سوءتفاهم‌ها شده است آثار ارزشمند و تلاش‌های علمی آنه‌ماری شیمل می‌تواند چراغی روشن در مقابل دیدگان پژوهشگران قرار دهد و زمینه‌ساز تفاهم بین اسلام و غرب باشد. این بانوی فرهیخته از جوانی باتحمل دشواری‌های فراوان در راه شناسایی فرهنگ و تمدن اسلامی قدم گذاشت و در پژوهش‌های خود تلاش كرد با برطرف كردن موانع فهم معارف دینی مانند ساده‌نگری، تعصب و خرافات،‌ خواننده را به اندیشه‌های ناب اسلامی راهنمایی كند
. او بر این اعتقاد بود كه گوهر و اصل اسلام در عرفان نهفته است و انسان را به رستگاری و یكتاپرستی می‌رساند. او موفق شد در آثارش كه نتیجه سفرهای متعدد و مطالعات گسترده و تحقیقات بی‌شمارش بودند، فرهنگ ناب و اصیل و اندیشه‌های ارجمند اسلامی را به خوبی معرفی كند. به همین دلیل آثار او به عنوان مرجع معتبری در اسلام‌شناسی محسوب می‌شود. شیمل در راه معرفی اسلام و قرآن از هیچ تلاشی فروگذار نكرده و اروپاییان را از بسیاری سوءتفاهمات و كج‌فهمی‌ها برحذر داشته است. صداقت و شجاعت او در این مسیر بسیار ستودنی است. این بانو با صراحت لهجه كه تنها از یك محقق بسیار مطلع و بی‌نیاز به تعریف و تمجید غرب برمی‌آید، گفت: «قرآن تنها كتاب آسمانی است كه به همان صورتی كه به رسول اكرم(ص) وحی شده، حفظ و نگهداری شده است». آنه ماری شیمل در خصوص استكبار جهانی و صهیونیست نیز نظرات درخشانی دارد و در خصوص جهاد می‌گوید: ترجمه‌هایی كه امروز در مغرب‌زمین از این واژه می‌شود غیراسلامی است. او می‌گوید: ادعای توسعه اسلام با خون و شمشیر اتهام واهی است و اسلام قلب‌های مردم را به سوی خویش معطوف كرده است.آنه ماری شیمل هیچگاه اجازه نمی‌داد كه در حضورش به شأن زنان توهین شود یا شخصیت آنها كوتاه نگاشته شود. می‌گویند روزی در حضورش خبری را از غزالی نقل كردند كه «اگر سجده بر غیرخدا واجب بود زن‌ها باید در پیشگاه مردان به خاك می‌افتادند». او اعلام كرد كه این‌گونه سخنان به گسترش اندیشه تساوی حقوق زن و مرد در اسلام كمك نمی‌كند. نشان‌های شایستگی و لیاقت این بانوی دانشمند از معدود مشاهیر دنیای معاصر است كه موفق شده است نزدیك به 20 مدال و نشان افتخار دریافت كند. به عنوان نمونه می‌توان به موارد زیر اشاره كرد: در سال 1965 ستاره قائد اعظم، در سال 1975 دكترای افتخاری از دانشگاه قائد اعظم در اسلام‌آباد، در سال 1978 دكترای افتخاری دانشگاه پیشاور، در سال 1984 نامگذاری خیابانی در لاهور به نام وی، در سال 1965 مدال فریدریش روكرت از شهر «شواین فورت» به او اهدا شد، مدال طلایی هامرپور كشتال از شهر گدادز اتریش در سال 1974، مدال صلیب نشان درجه یك از جمهوری فدرال آلمان در سال 1980 و نیز جایزه یوهان هاینریش فوس از آكادمی شعر و زبان، عضویت در آكادمی سلطنتی هلند در سال 1981، دكترای افتخاری دانشگاه اوپسالا در سال 1985، جایزه صلح ناشران آلمانی كه در 15 اكتبر 1995 به پروفسور شیمل اهداگردید، قبلااین جایزه به مشاهیری چون آلبرت شوایتزر، مارتین یوبو و هرمان هسه اهدا شده بود. او همچنین در همایشی به نام «عرفان، پلی میان فرهنگ‌ها» با هدف بزرگداشت مقام علمی خانم شیمل در تالار علامه امینی دانشگاه تهران در سال 1381 برگزار شد. در این همایش دكترای افتخاری در رشته تاریخ اسلام دانشگاه الزهرا(س) و نشان ویژه وزارت علوم، تحقیقات و فناوری به پروفسور شیمل اهدا شد.

سالی.

یا علی.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط سالی |

اسطوره ای دیگر:حسین پناهی

واما حسین پناهی ((اسطوره معاصرهنر واندیشه))

1-   شاعرونویسنده

2-   بازیگر تئاتروتلویزیون

3-   کارگردان

4-   عارف

5-   عاشق

6-.......

من نمیدونم چطوری حسین پناهی را به زبون بیارم اما به نظرم باخرید نوارها وکتابهاش پرده از اسرارحسین میشود برداشت به شرط انکه اهل دل باشید

حسین متولد دژکوه دهدشت بود((هم ایل وهمزبان من بود))

متولد 1335

وفات 1383

حسین پناهی دراوج عزت فقروخاموشی مرد...تازنده بود هرگز کسی اوراانچنان که بود نشناخت !!!

ایابیست وچند جلد کتاب حسین میتواند اورا به ما بشناساند به قول خودش:

من درسرزمینی زندگی میکردم که فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند

خب من رشته سخن را به خودحسین میدم تا باخودش همسفر بشید:

درکودکی نمیدانستم که باید از زنده بودنم خوش حال باشم یا نباشم !چون هیچ موضع خاصی دربرابرزندگی نداشتم

......گذشت ناگزیر روزها وتکراریکنواخت خوراکی های حواس,توقعم رابالابرد!

توقعات بالاوایده های محال مرادچارکسالت روحی کرد....

مشکلات راه مدرسه درروزهای بارانی مجبورم کرد به خاطرپاها وکفشهایم  به باران با همه عظمتش بدبین شوم

وحفظ کردن فرمول مساحتها اهمیت دادن به سبزه قباها((نوعی پرنده زیبا)) را ازیادم برد.

شب درچشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن

روز درچشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن

شب وروز درچشمان من است به چشمهای من نگاه کن

پلک اگر فروبندم جهانی درظلمات فروخواهد رفت.

میزی برای کار

       کاری برای تخت

                     تختی برای خواب

                          خوابی برای جان

                                        جانی برای مرگ

                                                 مرگی برای یاد

                           یادی برای سنگ

                                                                      این بود زندگی؟؟؟!!!!

من زندگی رادوست دارم ولی اززندگی دوباره میترسم

دین رادوست دارم ولی از کشیشان میترسم

قانون رادوست دارم ولی ازپاسبانان میترسم

عشق روادست دارم ولی اززنها میترسم

سلام رادوست دارم ولی اززبانم میترسم

و.........

به بهشت نمیروم اگر مادرم انجا نباشد.

عطرگل خاطره عطر کسیست که نمیدانیم کیست؟امده است یا رفته است؟

خب دوستان من اگر کسی دلش میخواد از حسین چیزی بخونه من راهنماییش میکنم که چه نواریش یا چه کتابیش را بخره ازم بپرسید راهنماییتون میکنم

باور کنید کلمات حسین پناهی برابر بانوشته های دکتر شریعتی عزیزو.... است...خودتون بخونین متوجه میشین...راستش نمیدونم چی از حسین بنویسم تا عظمت اندیشه اش اشکاربشه فقط خودتون باید........

سالی .

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط سالی |

بهمن علالدین

من هرگز در وبلاگم جزسخن از اسطوره ها  سخن از هیچ کس نرانده ام 

((اینبار مسعودبختیاری))

ویکی از این اسطوره ها مسعود بختیاری بود....نامش بهمن علاالدین ومتولد شده ایل بختیاری بود در استان خوزستان متولد شد شهر لالی ...منطقه ای لر نشین...دارای ۷کاست اسطوره ای باصدایی مخملی.....استاد هرگز ازدواج نکرد به خاطر عشق به.......استاد هرگزالوده نشد...او تا سال ۸۱در روستاها زندگی میکرد وفقط ازسال ۸۱ به علت بیماری به کرج نقل مکان کردودرسال۸۵هم در کرج درگذشت...استاد هرگز شاگرد مستقیمی نگرفت...خودش هم شاگرد هیچ کسی نبود وذاتا با صدای مادریش میخواننده ..استاد قبل از انقلاب خواننده رادیو بودوکارهایی از ان زمانش به نام دختر لچک ریالی باقی مانده است....اوبهترین صدا راصدای مادرش میدانسته...یکی از اهنگهای مادرش رانیز خوانده به نام دا

ایشان هم شاعر بودند وهم خواننده.....لقب ایشان پدر موسیقی لر است....اسطوره عشق وموسیقی

مزار ایشان دربقعه هنرمندان کرج است پهلوی کسانی چون مرحوم بنان و  وزیری و......ارام به ارامشی ابدی رفته است......

نوای معصوم ودردمند مسعود بختیاری اندوهگینم میکند

اخه استاد کاش به من میگفتی این چیست که بین من وتوو غم رابطه افکنده

کاش استاد کسی میگفت که ان چیست که بین من وتو غم سایه افکنده

استاد تنهایی را چگونه این همه سال تحمل کردی

تو چگونه توانستی دوام بیاری و من چگونه میتوانم؟؟؟

استاد ..... استاد ....استاد.............من نتوانم ...من نتوانم نتوانم

من نتوانم که نتوانم ...نتوانستن را هم نتوانم .......

استاد استاد ........نوای دلنشینی تو داشتی  امامن چه دارم ؟؟؟

من چه دارم که ارام گیرم ؛؛؛

این چیست که بین شما وصدایتان بود؟

این چیست که این همه ما را به هم نزدیک میکند؟؟؟

کسی هنوز نمیداند..... کسی هنوز نمیداند ؟

من چگونه با....... بسازم؟؟

من چگونه بجنگم؟جنگ ...جنگ برای زنده ماندن ...برای زیستن ..برای نمردن.....جنگ برای نخفتن .....جنگ برای طاقت اوردن ....برای ماندن.

من هنوز نمیدانم چه خواهد شد وچه سرنوشتی در انتظارم است ؟

ایا من هم چون شما تنها خواهم ......

کاش میدانستم ..... چه تلخ است ...چه دردناک است این چنین تنها بودن و تنها ماندن وتنها مردن..........هرچند راز عزت و افتخاروپاکی  شما درهمین تنهاییتان نهفته بود.

چه کسی غیر از مسعود بختیاری میتوانست مسعودباشد                                    (((( و ان باشد که باید باشد)))))

مسعود ان کسی بود که میبایست باشد

مسعود درس صداقت و پایداری بود

مسعود درس پاکی و نهایت عشق بود

هرگزجهان خواننده دیگری چون مسعود به خود نخواهد دید.

امیدوارم استاد دران دنیای دیگر به گلهای سبزوکوچ ایل رسیده باشی.

من هم فرزند همان ایلات وعشایر خواهم ماندبایاد اوازتو.

های چه خوبه مال بارکنه  یارت هم بات بو......

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط سالی |

و اما فروغ

                                  و اما فروغ :فروغ فرخزاد

دخترکی که هرگزمعنی شادی بودن رانفهمیدومن مطمئنم علت مرگ زودرسش همین افسردگی وغمهای شبانه بود!!!!!!!!!

فروغ دخترکی که در واقعیت های تلخ زندگی سوخت وسپس مرد

فروغ زنی که هرگز نتوانست از شعاع طلایی مهتاب عشق دل بکند.....چه تلخ است که انسان در خود بمیرد....کاش او میدانست..................کاش همه میدانستند.................

من وقتی شعرهای او را میخوانم دلم میگیرد ...دلم میگیرد.....

ای شب از رویای تو رنگین شده سینه از عطر توام سنگین شده..................

اه اه که دلم میگیرد.....دلم میگیرد...........اما به راستی اینه زندگی؟؟؟؟

این بود زندگی؟؟؟

البته یادتان باشد وقتی اشعار شاعری را میخوانید به زمان و حال شاعر هنگام گفتن اشاعرش توجه کنید چرا که شاعران مینویسندتاگفته باشند انچه را که بر جان و دلشان سنگینی میکند شاعران مینویسند تا گفته باشند ان رازهای .........را.

((((((((((اما به یقین که هیچ شاعری دوست ندارد که خوانندگان و دوستان افکارش ودلش مثل اوشوند))))))))))))))

به قول حسین پناهی :

من نمیبخشمت اگه جای پات روی جای پاهام بیفته.

اره باید دید اما دل نبست

بگذارید وبگذرید    ببیندودل مبندید.....نباید دل بست باید که دنیا را رها کرد...کاش کمی راحت تر بود این طی و طریق.........اما از خودتان بپرسید ایا میشود ومیتوانید؟؟؟؟از خود بپرسید امتحان کنید برویدوبسوزید پروانه شوید ........من معتقدم باید رفت.

شاعران برای اگاهی و کمک به فهم ما امده اند نه برای افسردگی و افسرده دلی ما ...هیچ شاعری راضی به رنج خواننده اشعارش نیست........شعر حرفیست که باید ناخوداگاه گفته شود ...شعر خودش اشباع میشود وخودش ناخوداگاه از عالم درون به بیرون ناگهان ظهور میکند...در واقع شعر واقعی  سرریزاگاهی وجود درونی هر شاعریست.....شعرکه گفتنی نیست  امدنی است......

من نمیگویم نباید غمگین نشد چرا اتفاقا اظهارهمدردی هم گاهی بد نیست اما دوستی معنای دیگری دارد، عشق معنای دیگری دارد،

هیچ شاعری نمیخواهدروح کسی را به رنج بیندازد چون شاعران واقعی از پاکترین نوادر روزگارند..حساس ولطیف...زندگی هم انچنان زشت نیست بلکه باید به چشمانمان بیاموزیم علی وار دیدن را علی وار شنیدن را.....من تنها راهی را که بدان مطمئنم راه ائمه است..چون به وضوح میدانم فلسفه وعلم قرون جدید هم کاری برایتان نمیکند.. باید که عادی بودباید که زندگی کرد عشق ورزید ...نمیگویم اسان است اما حداقل تلاشتان را که میتوانید انجام دهید...به خداوند پناه ببرید از شر همه مشکلات و.......(سالی)

 

وحال چند جمله از زبان خود فروغ:

من همانقدر به شعر احترام میگذارم که یک ادم مذهبی به مذهبش.

شاعربودن یعنی انسان بودن.

بعضیها را میشناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد یعنی فقط وقتیکه شعر میگویند شاعر هستند و بعد که نوشتند میشوند یک ادم حریص هوسران فاسد یاظالم و خصیص تنگ نظر بدبخت و حسودو......من حرفهای این ادمها را قبول ندارم

من نفرتم میگرد وقتی مبینم همین ادمها مشتهایشان را گره میکند وفریاد به راه می اندازند...چرا که باورم نمیشود که راست بگویند

باخود میگویم نکند برای یک بشقاب پلو است که دارند داد میزنند....بگذریم.

حال یک شعر از فروغ:تولدی دیگر

 

همه هستی من ایه ی تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این ایه تورا  اه کشیدم  اه    -- من در این ایه تورا

          به درخت و اب واتش پیوند زدم

زندگی شاید

یک خیابان دراز است که هروز زنی با زنبیل از ان میگذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با ان خودرااز شاخه می اویزد

زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر می گردد

زندگی شاید افروختن سیگاریست در فاصله رخوتناک دو هماغوشی

یاعبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر برمیدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید صبح به خیر

زندگی شاید ان لحظه مسدودیست ......(چند بیت پرش داریم)

اه سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من اسمانیست که اویختن پرده ای ان را از من میگیرد

سهم  من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

 

سهم من گردش حزن الودی در باغ خاطره هاست

ودر اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:

دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه  می کارم  سبز خواهد شد میدانم میدانم می..

وپرستوها در گودی انگشتان جوهریم  تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می اویزم از دو گیلاس سرخ همزا د و به ناخنهایم برگ گل کوکب می چسبانم

وکوچه ای هست  که در انجا

پسرانی که به من عاشق بودندُ هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یکشب اورا باد با خود برد

و..........

یاعلی.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط سالی |

گفتاری از شهید چمران ...دکتر چمران

                      گفتاری از شهید چمران ...دکتر چمران

 

اگر پرستش غیر از خدا مجاز بودعلی را میپرستیدم.

به خود اجازه نمیدهم  که برای شناخت علی کلمه ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصیت او و زندگی پر ماجرایش را تجزیه و تحلیل کنم.

شناخت علی فقط به قدرت عشق میسر است و فقط عشق اجازه میدهد به حریم علی نزدیک شود.

اخرچگونه میتوان خدای بزرگ را پرستیدو به علی عاشق نشد؟

چگونه ممکن است به خدا که کمال مطلق است چشم دوخت ولی کمال متعالی علی را ندیده گرفت؟؟

عشق به علی جزوی از پرستش خداست.

عجب دارم اگر کسی انسان باشد قلب داشته باشد اما علی را دوست نداشته باشد؟؟؟!!!

ای علی

ای علی اگرپرستش جز ذات خدا مجاز بود بدون شک تو را میپرستیدم

تو تجلی خدایی......

تو خدا نیستی ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است.

 

(((برگرفته از کتاب علی زیباترین سروده ی هستی ...شهید چمران)))

یا علی.

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 7:4 قبل از ظهر توسط سالی |

بهانه

بهانه دلتنگی

(تن عریان کسی باش که روح عریان تو  را دوست بدارد) چارلز چاپلین

عشق را مدرسه بردند تا کتک بزنند

تنها دوست عشق در مدرسه درس ادبیات بود

از شیمی فقط زاج سبز  به یادش ماند و از فیزیک هم هرگز هیچ نفهمید

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود

به جای کریه کردن منطق خواند....نتیجه از صغری ها و کبری ها درد بی دلیلی شد در دل عشق

میل به برگشتن داشت

از هر کوچه ای که میرفت به خانه مادری اش نرسید

وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی رفت ان گل پژمرد

عشق خدا را میخواست

 و از هر طرف که میرفت به صورت خود بر میخورد

عشق را در برابر ایینه بردند تا خود را به یاد اورد

در ایینه کودک پیری میگریست.

(از نمایشنامه چیزی شبیه زندگی مولف حسین پناهی)

عشق نیازمند رهاییست نه تصاحب"در راه عشق ایثار باید نه انجام وظیفه (شاملو)

سالی(به نظرم  زیباترین جمله های عاشقانه ای را که در تمام طول عمرم  یاد گرفته ام )

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:48 قبل از ظهر توسط سالی |

ازدواج نکنیداگر.....

ازدواج نکنید اگر شرایط زیر را دارید:

1_اگر در خانواده پدری و زندگی مجردی خود مسئو لیت  کاری را به عهده نمی گیرید یا در مسئولیت محوله تعلل می ورزید(تنبلی و بی مسولیتی )

2-اگر با پدر و مادر برادر و خواهر خود (که به نظر شما غیر منطقی بوده یا اخلاق دلخواه شما را ندارن)ارتباط سارنده و راضی کننده ندارید و نتوانسته اید تعامل قابل قبولی ایجاد نمایید(عدم تعامل و ارتباط صحیح با دیگران)

3-اگر در زندگی مرتب شغل خود را عوض کرده اید با دوستان زیادی به خاطر مشکلاتی  قطع رابطه نموده اید  رشته تحصیلی خود را تغییر داده یا ترک تحصیل کرده اید علایق خود را نیمه کاره رها کرده اید و ثبات فکری احساسی رفتاری ندارید.(عدم ثبات فکری احساسی رفتاری)

4-اگر تصورمی  کنید افکار حساس و رفتار همسرتان را در اینده

به دلخواه خود تغییر می دهید  (خطای شناختی)

5-اگر به دنبال همسر مناسبی هستید به نحوی که در زندگی مشترکتان در اینده با هیچ گونه  مشکلی مواجه  نشوید.(خطای شناختی)

6-اگر در پی کسب لذت و علایق خود  کارها و مسولیت هایتان را بر عهده دیگران  قرار می گیرد.(اصالت لذت و عدم  مسولیت پذیری)

7_اگر فقط منطق و طرز نگرش خود را قبول دارید و در برابر دیگران حالت دفاعی یا تهاجمی  میگیرید و قادر به درک افکار و احساس و رفتار دیگران نیستید (واکنش دفاعی و خود میان بینی)

8-اگر قادر به  درک  احساسات رفتار و افکار خانواده و دوستان و همکارانتان (که متفاوت از شما عمل میکند)نمی باشید(عدم اگاهی اجتماعی)

9-اگر بسیار هیجان طلب هستید و صرفا هیجانات شما را به سویی میکشد و قادر به تعویق انداختن خواسته هایتان نیستید.(هوش هیجانی پایین)

10-اگر برای احساس و گفتار و رفتار خود روش و برنامه ای نداریدو منفعلانه واکنشی  نسبت به عکس العمل ،نشان میدهید (رفتار بی تعقل یا انعکاسی مشکل در شیوه حل مسئله)

11-اگر عادت دارید به جای حل مشکلات از انها  فرار کنید یا اجتناب بورزید یا واکنش شما به مسائل بی تفاوتی هست.(پاسخ اجتنابی به رویدادها)

12-اگر در اینه نگاه دیگران شما فردی غرغرو سرزنش گر وابسته احساساتی بدبین گوشه گیر پرخاشگر دمدمی مزاج.گوشت تلخ  خودخواه غمگین  تکانشی(کسی که یکباره بدون مقدمه و از روی احساس دست به عملی میزند و پیامد های ان را نمی سنجد)به نظر می ایید (اختلال شخصیت)

13-اگر فکر میکنید از میان چند میلیارد ساکنین کره زمین فقط یک شخص مناسب شماست و ارزش ازدواج دارد  ودر غیر اینصورت زندگی شما بی معنا شده و باید بمیرید یا تا اخر عمر مجرد بمانید(خطای شناختی و عدم کنترل احساس )

14-اگر بدون اینکه دقیقا خود را بشناسید دنبال همسر مناسب می گردید (عدم شناخت خود )

15-اگر وضعیت فعلی شما راضی کننده نیست و برای رهایی و فرار از موقعیت اقدام  به ازدواج می کنید (مشکل در شیوه حل  مسئله)

به نظر من تا جوابی برای این 15 مورد در خود پیدا نکرده اید برای ازدواج عجله نکنید و اگر تعدادی از این مشکلات را در خود میبینید حتما با مراجعه به خودتان انها را حل کنید .

سالی (این مطالب بر گرفته از خودم نیستند ).

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 5:18 بعد از ظهر توسط سالی |

قیصر امین پور ...شاعر لر

          به پاس حضور قیصر در زندگی

 

چه خوش قیصر(امین پور)گفته:

(((برای کسی که نوشتن "در زندگی او یک استثناست حتما رعایت قاعده ضروری است.

ولی برای کسی که نوشتن"قاعده زندگی اوست  اندیشیدن به هیچ قاعده ای ضروری نیست.)))

کاش قیصر و امثال او حداقل کمی بهتر  شناخته میشدند ....

یک شعر از قیصرفقیدبه احترام ان روح بزرگ:

نام شعر :کودکیها

                کودکیهایم اتاقی ساده بود

               قصه ای دور اجاقی ساده بود

      

            شب که میشد نقشها جان میگرفت

             روی سقف ما که طاقی ساده بود

 

             می شدم پروانه خوابم می پرید

              خوابهایم اتفاقی ساده بود

  

           زندگی دستی پر از پوچی نبود

           بازی ما جفت و طاقی ساده بود

 

            قهر میکردم  به شوق اشتی

           عشقهایم اشتیاقی ساده بود

 

            ساده بودن عادتی مشکل نبود

            سختی نان بود و باقی ساده بود.

 

دلم نیومد یک شعر دیگر ازقیصر دل ننویسم:

نام شعر:قاف

    وقاف حرف اخر عشق است انجا که نام کوچک من اغاز

                میشود.

بازم یک شعر دیگه قول میدم اخریش باشه:

نام شعر:عصر جدید

ما  درعصراحتمال به سر میبریم  درعصرقاطعیت تردید

درعصر شک و شاید

درعصرپیش بینی وضع هوا

از هرطرف که باد بیاید

 

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جزاصل احتمال "یقینی نیست

اما من

بی نام تو حتی  یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من

قطعیت نگاه تو  دین من است

من از تو ناگزیرم

من

بی نام ناگزیرتومیمیرم.

{{رجوع کنید به کتابهای او(اینه های ناگهان 1)یا گزینه اشعار چاپ جدیدش}}

البته فراموش نکنید که همه استادانم من ودوستان دل من همه خود مرید و شاگرد مولاعلی (ع) هستند.

یاعلی

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط سالی |